این نوشته یک مقدار زیاد شده و من هیچ وقت دوست نداشته ام طولانی بنویسم اما این بار نمیشد کوتاه نوشت.

چند وقتی است سلسه بحثهایی! دارم با یکی از دوستان درباره فلسفه، حقیقت، دین دار بودن یا نبودن و .... خیلی از جوانان ایران درگیرند با این قضیه. علتش را اهمیت بسیار و بیش از حد اعتقادات در زندگی یمان میدانم. و همین دلیلی میشود برای افرادی که به تناقض میرسند سر مسائل ذهنیشان. و به این نتیجه میرسند که احتمالا اشکال در عقایدشان است و باید آن را تغییر دهند. برای همین اگر حال و حوصله فکر کردن و درگیر شدن داشته باشند روی می آورند به فلسفه و اگر حسش نباشد یا به بیخیالی میزنند و یا به پوچی میرسند. آنهایی که به فلسفه هم روی می آورند باز دنبال نظریه ای میگردند جهان شمول که بتواند همه سوالهایشان را پاسخ دهد و راهی نشانشان دهد برای تمام عمرشان. نظریه ای که بتواند راه درست مملکت داری، زندگی فردی و اجتماعی، و کلا تمامی مسایل مرتبط با انسان را دربرگیرد. و همین گونه میشود که مارکسیسم در کشورهایی مثل روسیه و کوبا و چین و حتی ایران، به صورت یکطرفه و بدون شناخت از جامعه و شرایطش پذیرفته میشود و در اروپا، برخوردی خلاق میکنند و براساس شرایط کشورشان تغییرش میدهند و چیزی در میآید مثل سوسیال دموکراسی در سوئد. طرز نگاه ما به فلسفه ( که به نظر من  نمیتواند و نباید بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی در هیچ نقطه ای اجرا شود) به گونه ای است که تبدیلش میکنیم به یک ایدئولوژی و متعصبانه فکر میکنیم تنها راه سعادت خود و اطرافیانمان در همین ایدئولوژی است.

من خودم به دموکراسی معتقدم و برای شرایط ایران نقش و اهمیت آن را بیشتر میدانم. دموکراسی نه به معنای رای گیری سر هر مسئله ای. منظورم از برخورد دموکرات، همزیستی مسالمت آمیز و به دور از حب و بغض است. تسامح و تساهل است. اینکه بتوانیم بپذیریم هر کس با هر اعتقادی حق دارد حرف بزند، نظر بدهد و حتی در یک انتخابات شرکت کند و رای بیاورد. سعی کنیم بدون این که مدینه فاضله ای برای خودمان بسازیم و افراد را به  خودی و غیر خودی تقسیم کنیم، یا اعتقادات افراد را مبنای برخوردها و مرز بندی هایمان کنیم، هر کس را دارای فکر و اندیشه و فهم و شعور بدانیم. مسئله برایمان تغییر بنیادین دادن خودمان یا دیگران نباشد. راه و روش برخورد افراد برایمان با اهمیت تر از عقیده شان باشد. این موقع میشود که برخوردهای رادیکال کمتر میشود و دین دار و بی دین و کمونیست و یهودی و مسیحی میتوانند براساس روش زندگی و منششان به هم نزدیک شوند.

اینها چیزهایی است که سالهاست درگیرش هستم. خیلی ها را میبینم که درباره دموکراسی حرف زده اند اما همیشه بر درستی اعتقاد خودشان و اشتباه بودن حرف دیگران تاکید دارند. برای همین فکر میکنم حداقل برای ایران دموکراسی اولویت داشته باشد نسبت به فلسفه.  

بچه خواهرم، آرتین، دیروز واردششمین ماه تولدش شد و از همین دیروز غذای غیر از شیر مادر هم برایش شروع شد. عکس العملش در برابر غذای جدید خیلی جالب بود. دائم دست مادرش که قاشق در آن بود را میگرفت و به سمت دهانش میبرد و بعدش هم به سمت بشقاب شیرجه زد و به زبان می لیسیدش. صحنه خیلی قشنگی بود. بعدش هم با سر میزد توی دست خواهرم و من با صدای بلند برایش میخندیدم و از این کار خوشش آمده بود. سرش را میزد و سریع بر میگشت طرف من تا عکس العمل من را ببیند و با خنده من، او هم میخندید.

اینها اولین عکس العملهای خیلی واضحش در برابر مسائل بیرونی است. برای من که خیلی شوق برانگیز است!

پلیس های راهنمایی و رانندگی که مامور کنترل رعایت قوانین هستند، خودشان هر موقع که سوار اتوبوسهای شرکت واحد میشوند، روی رکاب جلو و کنار راننده می ایستند!

فیلم نامه « وقتی همه خوابیم» نوشته بهرام بیضایی را خریدم و خواندم. فیلمش را دو سال پیش در سینما دیده بودم. بیضایی در زندگی من خیلی نقش بازی کرده. فیلمنامه ها و نمایشنامه هایش حتی بیشتر از فیلمهایش رویم تاثیر گذاشته. « طومار شیخ شرزین» ، « میر کفن پوش» ، « روز واقعه» ، « شب هزار و یکم» ، « پرده نیی» ، « مرگ یزدگرد» و خیلی های دیگرش. اینها همه تاثیر زیادی داشته اند رویم و خیلی چیزهایش مثل نگاه بیضایی به زنان، طرز برخوردش با اسطوره ها و اینکه خیلی بزرگشان نمیکند و تا حد انسانها عادی پایین میآوردشان و نشان میدهد که خودشان، خودشان را اسطوره کرده اند( نمایشنامه آرش) و قدرت عجیبش درروایت داستان و فیلم سازی اش برایم جالب و قابل فکر بوده. اما در فیلمهای اخیرش حس میکنم بیشتر حالت عکس العمل پیدا کرده و خیلی جامعه را تیره میبیند. شاید بیش تر از آن حدی که هست. اینکه در « سگ کشی» همه افراد بد هستند و بر ضد قهرمان یا در « وقتی همه خوابیم» افراد بسیار سیاه تصویر میشوند را نمی پسندم.  اغلب وقتی میگویم نباید بیش از سیاه نمایی کرد، متهم میشوم به این که خودم را فریب میدهم و از واقعیات فرار میکنم. به نظر من فردی قوی است که بتواند با دیدی واقع بینانه شرایط را ببیند و تحلیلی درست از شرایط به دست آورد و در نهایت بتواند راه حل و راهکاری برای آن تصویر کند.

هر دو فیلم آخر آقای بیضایی خیلی تیره به پایان میرسد. البته باز هم در « سگ کشی» گلرخ کمالی میتواند به خواسته اش برسد و شوهرش را از زندان نجات دهد ولی در « وقتی همه خوابیم» این را هم نمی بینیم و قهرمان فیلم به مرگی خود خواسته تن میدهد!

-          نمی دانم برای مردم و فرهنگ یک جامعه چه باید پیش آمده باشد که آقای پور مخبر یکی از پرکارترین بازیگران سینمایش شود!

-          یکی از بارزترین خصوصیات فیلمهای در بورس حاضر، به جز عشقهای آبکی شان، یک شبه پولدار شدن قهرمانانش است. چیزی که می طلبد گویا فرهنگ جامعه ما!

سالهاست سوالی هست برای من: احتمالا مثل زیر رو شنیدین که میگه:

تا مرد سخن نگفته باشد                             عیب و هنرش نهفته باشد

این سوال برای من هست که این حرف ما را تشویق میکند به حرف زدن تا اشکالاتمان را پیدا کنیم و کوشش کنیم برای حلشان یا به این میرساندمان که برای این که پیش بقیه آدم فهمیده و دانایی جلوه کنیم ساکت باشیم و مثل یک دانای کل فقط لبخند بزنیم و بعد که اتفاقی افتاد جوری برخورد کنیم که انگار از قبل میدانستیم؟!

عینک آفتابی دختر ها به زیباتر شدنشان کمک زیادی میکند. در اکثر موارد این قضیه، به نظر من، صادق است!

سربازی ام تمام شد. ننوشتم درباره این که: « آیا دوران مفیدی بوده یا نه؟»  تا تمام شود و بعد وقتی آمدم بیرون از محیطش،درباره اش بنویسم.

وقت زیادی گرفت ازم. یکسال و نیم کم نیست. یک سال و نیمی که میتوانستم در کار بگذرانم و برایم تجربیات و وضعیت بهتری به وجود آید. محیط چندان دلچسبی هم نبود. هم خود سربازها افراد بیخودی بودند و با اکثرشان نمی شد نه تنها حرف مفید زد که حتی بعضی هایشان آنقدر از نظر فرهنگی پائین بودند که سر هر مسئله ای دعوا راه می انداختند. هم کادری هایش. به هر حال محیط نظامی بود و تا حدودی خشک. مجبور بودی دستورات افرادی را انجام بدهی که در حالت عادی برایت پشیزی ارزش نداشتند.

اما در هر صورت این دوره باجی بود که باید داده میشد. شاید بشود همین محیط نه چندان دلچسب را تشبهی کرد به بعضی موقعیتهای زندگی. خیلی جاها مجبور می شوی کاری انجام دهی که رغبتی به آن نداری. با افرادی سر و کله بزنی و برای موقعیتت نگاهشان داری برای خودت که از خودت خیلی دور هستند. صبر و تحمل آدم را شاید بیشتر کند. و این که به این فکر بیندازدت که برای کار تا حد امکان شرایطی را به وجود آوری که مجبور نباشی گوش به حرف هر فردی بدهی.

اگر دوران خدمت را این گونه نگاه کنم میشود گفت تجربه های بدی نداشت برایم. البته چندان مطمئن نیستم قبل از آن به این مسائل توجه داشتم یا نه؟! در هر صورت دورانی بود که باید طی میشد. چه بهتر که نکات مثبتش را هم ببینم!!! البته این شرایط را برای خیلی ها مفید می دانم. افرادی که خیلی با این محیطها آشنا نیستند و زندگی را همیشه آنجور که والدینشان برایشان تهیه کرده اند می خواهند و نمی دانند با این شرایط سخت چگونه باید برخورد کنند!در هر صورت مسئله ای که خیلی اعتقاد دارم نسبت بهش این است که تا شرایط سخت را نبینی، درک درستی از موقعیت خودت نداری و نمی توانی در کنار بدی ها خوبی ها را هم ببینی.

دوتا فیلم دیدم و یک کتاب خواندم که هر کدام شاهکاری بودند برای خودشان.

1-      فیلم « اتوبوسی به نام هوس» با بازی مارلون براندو که هم از لحاظ تکنیک ساخت و نور پردازی و بازی و هم از لحاظ داستان دوستش داشتم. درباره زنی است شکست خورده در عشق که برای یافتن کسی که بتواند به او تکیه کند به هر کاری تن میدهد.

2-      فیلم « همشهری کین» که مربوط میشود به مردی مغرور، پیگیر و حامی مردم که در راه رسیدن به اهدافش، در چند مرحله شکست میخورد و در آخر، در تنهایی مطلق با یاد دوران کودکی اش میمیرد. به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما نام برده می شود که به شخصه از فیلم برداری، نور پردازی، بازی های بازیگران و گریمهایشان و البته روایت داستانش بیشتر از خود داستان خوشم آمد.

3-      کتاب « مرشد و مارگاریتا» که بعد از خواندنش بهت زده و حیران بودم. از طرفی تا اواخر داستان خیلی از روابط برایم گنگ و نامفهوم بود و از طرفی از نظر حسی چیزهای قابل لمسی برایم داشت. توصیه می کنم قبل از خواندن کتاب یکبار مقدمه اول کتاب از آقای « عباس میلانی» و یکبار هم بعد از خواندن کتاب دوباره مقدمه را بخوانید.