دوتا فیلم دیدم و یک کتاب خواندم که هر کدام شاهکاری بودند برای خودشان.

1-      فیلم « اتوبوسی به نام هوس» با بازی مارلون براندو که هم از لحاظ تکنیک ساخت و نور پردازی و بازی و هم از لحاظ داستان دوستش داشتم. درباره زنی است شکست خورده در عشق که برای یافتن کسی که بتواند به او تکیه کند به هر کاری تن میدهد.

2-      فیلم « همشهری کین» که مربوط میشود به مردی مغرور، پیگیر و حامی مردم که در راه رسیدن به اهدافش، در چند مرحله شکست میخورد و در آخر، در تنهایی مطلق با یاد دوران کودکی اش میمیرد. به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما نام برده می شود که به شخصه از فیلم برداری، نور پردازی، بازی های بازیگران و گریمهایشان و البته روایت داستانش بیشتر از خود داستان خوشم آمد.

3-      کتاب « مرشد و مارگاریتا» که بعد از خواندنش بهت زده و حیران بودم. از طرفی تا اواخر داستان خیلی از روابط برایم گنگ و نامفهوم بود و از طرفی از نظر حسی چیزهای قابل لمسی برایم داشت. توصیه می کنم قبل از خواندن کتاب یکبار مقدمه اول کتاب از آقای « عباس میلانی» و یکبار هم بعد از خواندن کتاب دوباره مقدمه را بخوانید.