فیلم نامه « وقتی همه خوابیم» نوشته بهرام بیضایی را خریدم و خواندم. فیلمش را دو سال پیش در سینما دیده بودم. بیضایی در زندگی من خیلی نقش بازی کرده. فیلمنامه ها و نمایشنامه هایش حتی بیشتر از فیلمهایش رویم تاثیر گذاشته. « طومار شیخ شرزین» ، « میر کفن پوش» ، « روز واقعه» ، « شب هزار و یکم» ، « پرده نیی» ، « مرگ یزدگرد» و خیلی های دیگرش. اینها همه تاثیر زیادی داشته اند رویم و خیلی چیزهایش مثل نگاه بیضایی به زنان، طرز برخوردش با اسطوره ها و اینکه خیلی بزرگشان نمیکند و تا حد انسانها عادی پایین میآوردشان و نشان میدهد که خودشان، خودشان را اسطوره کرده اند( نمایشنامه آرش) و قدرت عجیبش درروایت داستان و فیلم سازی اش برایم جالب و قابل فکر بوده. اما در فیلمهای اخیرش حس میکنم بیشتر حالت عکس العمل پیدا کرده و خیلی جامعه را تیره میبیند. شاید بیش تر از آن حدی که هست. اینکه در « سگ کشی» همه افراد بد هستند و بر ضد قهرمان یا در « وقتی همه خوابیم» افراد بسیار سیاه تصویر میشوند را نمی پسندم. اغلب وقتی میگویم نباید بیش از سیاه نمایی کرد، متهم میشوم به این که خودم را فریب میدهم و از واقعیات فرار میکنم. به نظر من فردی قوی است که بتواند با دیدی واقع بینانه شرایط را ببیند و تحلیلی درست از شرایط به دست آورد و در نهایت بتواند راه حل و راهکاری برای آن تصویر کند.
هر دو فیلم آخر آقای بیضایی خیلی تیره به پایان میرسد. البته باز هم در « سگ کشی» گلرخ کمالی میتواند به خواسته اش برسد و شوهرش را از زندان نجات دهد ولی در « وقتی همه خوابیم» این را هم نمی بینیم و قهرمان فیلم به مرگی خود خواسته تن میدهد!
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.