همین چند روز پیش روز کارگر بود. خیلی هم مصاحبه بود درباره این روز با کارگران و فعالین کارگری و کلی مطلب بود درباره کارگران در بند و سختی کار کارگران و ...

با خودم فکر کردم چرا روزی در سال به نام روز کارفرما یا روز کارآفرین نداریم؟ احتمالن چون کارگران همیشه در سختی هستند و کارآفرینان در راحتی... بنظرم کسی که کاری را راه می اندازد کار سختی در پیش دارد، دائم در این فکر است که چگونه برخورد کند با کارگر و کارمندش، مصالح کار را کی بخر، کی محصولش را بفروشد، کی هزینه کند برای تبلیغات، چه موقع هزینه کند برای بالا بردن دانشش، چه موقع مخارج را کم کند، چگونه محصولش را صادر کند، چگونه با مشتری برخورد کند، چه کند که در بازار بتواند با رقابت رقبا مقابله کند، و البته در ایران چگونه با مشکلاتی که دولت برایش ایجاد مبکند دست و پنجه نرم کند و هزار مشکل ریز و درشت دیگر که تا خودمان در آن نقش نباشیم نمیفهمیم...  اینها بنظرم چیز کمی نیست و حتی اگر از کار آن کارگر سختتر نباشد آسانتر نیست. 

بنظرم بارها در طول زندگی هر کدوم از ما ممکنه اتفاق بیوفته که توی یه موج قرار بگیریم. حالا این موج، موج گروههای سیاسی میخواد باشه، یا رفتن به خارج، یا درس خوندن به صرف مدرک گرفتن، یا بیکار گشتن و بی خیال کارو بار و خانواده بودن، یا ازدواج کردن بصرف ازدواج کردن همه دوستای هم سن، یا بچه دار شدن بصرف حرف این و اون یا طرفدار استقلال یا پرسپولیس شدن بخاطر کل کل بچه ها توی مدرسه یا دین دار یا بی دین بودن به خاطر دور و بریا و مد و  هزارتا موج جور و واجور دیگه...

فکر میکنم صرف بودن یا نبودن توی موج ارزش محسوب نمی شه. یعنی نه فقط بخاطر این که موجه، نمیشه ارزش گذاری کرد که مثلن اونایی که توی موجن دنباله رو و بازیچه هستن و اونایی که نیستن عاقلن، یا برعکسش اونایی که توی موجن با کلاسن و اونایی که نیستن بی عرضه. در کل فکر میکنم چه آدم میخواد مثل بقیه باشه چه نباشه، باید دقیق علت بودنش توی مکان فعلی اش رو بدونه... بدونه اگه مثلن نمیخواد بره خارج، چرا نمیخواد بره یا اگه فکر میکنه می خواد بره توی یه گروه سیاسی و قصد براندازی حکومت رو داره، علتش چیه...!!!