به نظرم فرش ایرانی نشان دهنده هنر و فرهنگ ایرانی است و شاید بشود با تابلوهای نقاشی مقایسه اش کرد و وقتی کسی را میبینم که با کفش بیرونش دارد روی فرش راه میرود حس بدی بهم دست میدهد. کسانی این کار را می کنند که اتفاقا شاید اهل هنر باشند و هیچ وقت در فکرشان هم خطور نکند که این کار را با یک اثر هنری انجام دهند.

بعضی ها وقتی فردی و به خصوص بچه ای دارد برایشان جوک تعریف میکند، قیافه شان را به گونه ای میگیرند که گویا با مسئله دشوار ریاضی روبرو هستند. بنده خدا طرفشان، وحشت میکند از تعریف لطیفه! به شخصه سعی میکنم وقتی به جوکی گوش میکنم نیشم را تا بنا گوشم باز نگه دارم. هم خودم احساس بهتری پیدا میکنم و لذت بیشتری میبرم، هم گوینده راحتتر و با روحیه بهتری حرفش را میزند!

کپی!

چند وقتی است به این فکر میکنم که آیا تنها این که در نظر دیگران خوب به نظر بیایی ولی خودت در پیش خودت از کاری که انجام میدهی چندان احساس رضایت نکنی کافی است؟ مثلا این که مدیر مجتمعی باشی و به علت همکاری نکردن و اهمال ورزیدن دیگر افراد ساکن در مجتمع، تمامی کارهای بلوک را خودت انجام دهی و همیشه پیش خودت ناراحت باشی از عدم همکاری دیگران و وقت زیادی که صرف میکنی و وقتی میخواهی از آن مجتمع نقل مکان کنی این که همه از خوبی هایت بگویند، آیا کافی است؟ یا این که مادر یا پدر باشی و تمامی( به معنی دقیق کلمه، تمامی) وقت و زندگی خودت را صرف بچه هایت کنی و همیشه از این بنالی که وقتی برای خودت نداری و اطرافیانت همیشه از تو به عنوان پدر یا مادر نمونه یاد کنند، آیا تو را نیز مجاب بر درست بودن رفتارت میکند؟

من فکر نمیکنم تنها خاطره خوبی در اذهان دیگران باقی گذاشتن کافی باشد. لازم هست به احتمال زیاد اما کافی نیست به نظر من. یعنی خود شخص هم به شخصه باید این حس را داشته باشد که پیش خودش راضی باشد. در این صورت، به نظر من، فکر میکند به این که چگونه افراد را سوق دهد به سمت کاری که خودش دوست دارد یا بار بیاورد بچه هایش را به گونه ای که روی پای خودشان باشند و دائما انتظار نداشته باشند از والدینشان.

موقع اسباب کشی که میشود و شروع میکنی به جمع کردن وسایل، کلی چیز بدرد نخور پیدا میکنی که خودت هم تعجب میکنی چطوری است که تا حالا مانده اند. و کلی هم وسیله خاطره انگیز می یابی که انها هم معلوم نیست این همه وقت کجا بوده اند.

در کل هر دو مورد تو را میبرند به سالها قبل!

فکر میکنم ما را از بچه گی خیلی از اشتباه کردن ترسانده اند. به خودم و دور و برم که نگاه میکنم به نظرم میرسد که خوب بودن با انجام ندادن کار همراه شده. حتی در درس خواندنمان هم همین گونه ایم. بیش از حد در تئوری ها گیر کرده ایم و کم پیش میآید که در کنار درسی که میخوانیم به فکر آزمایش کردن یا به عمل در آوردن آن باشیم. با این استدلال که هنوز به آن مرحله نرسیده ام که شروع به کار کنم. این حرفم به معنی انکار درس خواندن یا قوی کردن تئوری ها نیست بلکه همان قدر که تئوری را مهم میدانم، عمل کردن را هم مهم میدانم. این قضیه حالا هم درباره دموکراسی میتواند نمود کند، هم در مسائل اقتصادی و فرهنگی. این گونه، تئوری ها هم به واقعیات نزدیکتر میشوند.

به نظرم در هر خانه ای، در هر جمعی، و در هر محیطی لازم اند افرادی که محیط را شاد کنند. چیزی که به نظرم میرسد، فکر اشتباهی است در جامعه که اگر آدم فهمیده و اهل فکری هستی باید اخمو، سر در گریبان و تنهایی باشی و اگر بگی و بخندی و شوخی کنی، فردی سطحی و لاابالی ای به نظر میرسی. در حالا که به شخصه فکر میکنم طرز نگاه ما به اطرافمان خیلی ربط دارد به ساختن آن محیط. هر چه پر انرژی تر و شادتر، محیط اطرافمان هم زیبا تر.