اگر راننده تاکسی ای به فکرش برسد و در ماشینش دوربین مخفی کار بگذارد و از صحنه های برخورد سر افراد به اتومبیل فیلم بگیرد، احتمالا فیلمی میشود پر از صداهای بوم، پق، شالاپ و .... ایده ی جالبی است برای دوربین مخفی.

چیزهایی هست که آدم میداند و پی برده به درستی شان، اما نمیتواند در یک جمله و به صورت شسته رفته بیان کند. من هم همین حس را داشتم تا بالاخره جمله مورد نظرم را در کتابی خواندم: « افراد ضعیف همیشه در حال ایراد گرفتن و نق زدن هستند، ولی افراد قوی مسائل را تحلیل می کنند و راه حل می دهند.»

در نگاه اول شاید یک مقدار تند باشد، اما به نظرم حرف خیلی عمیق و مهمی است. در اکثر جمعهایی که آدم قرار میگیرد دارند فحش میدهند به مملکت و دولت و ملت و شرایط بد اقتصادی کشور و جهان و سرمایه داران زالو صفت و آمریکای جهان خوار و وضعیت بد فرهنگی و اجتماعی سیاسی و گران فروشی سبزی فروش محله و هزاران هزار مشکل ریز و درشتی که تک تک مان در شبانه روز با آنها درگیریم. همیشه با خودم فکر میکردم چرا در همین شرایط سخت مالی و رانت خواری های دولتی و پارتی بازی ها و زد و بند ها، بازهم هستند افرادی که دارند کار میکنند و با مشکلات میجنگند. آیا واقعا آنها افراد خیلی بخصوصی هستند؟ یا خودشان هم دستشان در زد و بند هاست. یا این که نه! شرایط را خوب میشناسند، تحلیلش میکنند و مناسب وضعیتشان راه حلی می یابند و کارشان را میکنند. به هر حال میدانم که اگر قرار است در این کشور زندگی کنم ( که تصمیمم همین است و نمی خواهم جایی غیر از این جا باشم) باید اینجا را با تمام خوبیها و بدی هایش خوب بشناسم. برای کار کردن هم فکر میکنم همین گونه باید برخورد کنم با شرایطم.

دیشب خواب دیدم ناظم دبستانمان توی صف دارد ناخنهای بچه ها را چک میکند و هر که ناخن اش بلند است میفرستد دفتر. من هم ناخنهایم بلند بودند و نمیدانستم چه کنم که از جلویش فرار کنم.

صبح که بیدار شدم، اولین کاری که کردم، گرفتن ناخنهایم بود!

این را خیلی وقت پیش باید مینوشتم اما نشده بود:

بعضی موقعیتهاست که هیچ کس نمیتواند احساست را درک کند. قبول شدن در دانشگاه، اولین عاشق شدن، پدر یا مادر شدن و .... روزی که خدمت سربازی ام تمام شد و برگه تسویه حساب را دستم گرفتم و رفتم دنبال جمع کردن امضاها خیلی این را حس کردم. بارها با بچه های دیگر رفته بودم برای گرفتن امضا و فکر میکردم میدانم چه احساسی دارند. اما آن روز فهمیدم اصلا حسشان را درک نکرده بودم.قبلا فکر میکردم احساس خوشحال زیادی به آدم دست میدهد اما آن روز برای من چیز دیگری بود،  یکجورهایی اضطراب بود. از این که زندگی جدیدی شروع شده، حالا واقعا موقعی است که باید زندگی ات را بسازی. این تاریخ از آنهایی است که هیچگاه فراموششان نمیکنم!

به این نتیجه رسیده ام که برای انتقاد کردن زبان تندی دارم! یعنی در بعضی مواقع بی محابا و تند حرفم را میزنم. رک بودن خوب است. جرات انتقاد کردن خوب است. اما باید خیلی در این زمینه دقت کرد. البته خیلی تلاش کرده ام ولی هنوز بعضی مواقع میرنجانم افراد را. مرز باریکی است بین یک فرد بیخیال و بی تفاوت با فرد درشت گو و بد دهن. باید سعی کنم بین این دو قرار بگیرم. خیلی مواقع برای این که بی تفاوت نباشیم درباره مسائل، در نظر نمیگیرم خیلی جوانب را و حرفمان را رک میزنیم. از قدیم مثلهای جالبی هست در این زمینه: « بشین و بتمرگ هر دو یک معنی را میدهد» یا « با زبان خوش مار را هم از سوراخش میشود بیرون آورد».

باید کمی بیشتر دقت کنم در این مورد!

مدتی بود برای کارهای یک کاریکاتوریست در فیس بوک نظر مینوشتم. از قبل سبک کارها و فکرهای خلاقی که پشتشان بود را دوست داشتم و ایشان را به عنوان یکی از کاریکاتوریستهای برتر ایران میدانستم. کارهای داخل فیس بوکشان را هم اکثرا دوست داشتم اما بعضی مواقع حس میکردم خیلی تند و تیز اند و فقط احساسات بیننده ها را تحریک میکنند و از تحلیل درست مسائل غافل میمانند بیننده ها. نظرم را مینوشتم. تا این که دیروز به صورت چت آمد و خیلی تند تیز باهام صحبت کرد و یک جورهایی شستم و پهنم کرد روی بند! اصلا انتظار نداشتم. فکر میکردم آدم بسیار روشن تر و منطقی تری باشد. در هر صورت شوک شدم از برخوردهایش! فهمیدم با افرادی که روشن فکر اند یا فکر میکنند به جایی رسیده اند باید یا خیلی با احتیاط حرف زد یا اصلا قید بحث کردن با آنها را زد. البته هنوز هم مثلا درباره کاریکاتور فکر میکنم میتوانیم درباره بخشی از آن که مربوط به جامعه و فرهنگ میشود صحبت کنیم اما درباره بخش هنری اش اگر اطلاعاتی نداریم نظری نباید بدهیم.

خیلی وقت پیش در گوشه ای از دفتری، این رو نوشته بودم: «بعضی مواقع آدم آنقدر تنها میشه که فقط میخواد یه نفر کنارش باشه- حالا معلوم نیست اون یه نفر اونی باشه که باید باشه!»

 متاسفانه اکثرا حواسمون به این قضیه نیست و وقتی متوجه میشیم مهمه که یا خودمون وابسته شدیم یا اون طرفمون وابسته شده و هم ادامه دادن و هم جدا شدن برامون سخته!

توی مایه ماکارونی یک مقدار هویج هم بریزید. شیرین مزه میکند غذا را. من که خوشم می آید. البته زیاد که شود شیرینی اش توی ذوق میزند!

رفتن به قبرستان و دیدن مردن افراد همیشه برایم حالت خیلی بدی به دنبال داشته. حالتی همراه با ترس. ترس نه به خاطر مردن خودم. ترس از این که اگر عزیزی را از دست دهم چگونه روبرو شوم با آن و چگونه کنار بیایم.

گویا شلوار لی هم مثل فرش است. وقتی نو هست میشود استفاده اش کرد، هر چه هم کهنه تر و پاره پوره تر بشود تازه ارزشش بیشتر میشود و استفاده کننده اش خوش تیپ تر و روی مد تر است.