خیلی وقتها به هیچ عنوان نمیشود توضیح داد چرا یک درخت در وسط یک بیابان، یا آسمانی ابری با نورهای متفاوت، یا طرز قرار گیری تصاویر درون آب یا هزاران تصویر دیگر زیباست. به نظر بعضیها حتی شاید احمقانه هم بیاید.

بارها درباره این موضوع نوشته ام اما چون به شدت دغدغه ذهنی ام است باز هم موضوع این پستم شده: به طور معمول افرادی که در جامعه ما به هر دلیلی مقبول جمعی قرار میگیرند و یا حتی تنها فکر میکنند افکار و کارهایشان درست است، در هنگام حرف زدن بسیار قطعی حرف میزنند و وقتی گوشی شنوا پیدا میکنند ساعتها میتوانند صحبت میکنند اما اگر حتی بخواهی در تکمیل حرفهایشان هم حرفی بزنی آنقدر بی طاقت و بی حوصله اند که حتی درست متوجه نمیشوند چه گفته ای و وقتی دوباره شروع به حرف زدن میکنند تنها ادامه حرف خودشان را میگیرند. بحثهای ما دو حالت در اکثر مواقع بیشتر ندارد: یا کسی سخنرانی، موعظه یا نطقی می کند و بقیه تنها شنونده اند، یا اگر بحثی صورت گیرد از اعلام موضع و یک مناظره فراتر نمیرود. جالب اینجاست که ما همگی میدانیم این ضعف را اما بازهم فراموش میکنیم و در موقع صحبت کردن تخته گاز میرویم و به همراهمان که قرار است همصحبتمان باشد و در این گفت و گو همراهیمان کند توجه نمیکنیم! این مسئله حتی در زندگی شخصیمان هم تاثیر گذاشته: اکثرا به دنبال کتابهایی هستیم که راه و روش درست زندگی کردن را بهمان بگوید و راه را نشانمان دهد. کتاب نمی خوانیم که افکار بقیه را بشنویم و راهی پیدا کنیم مخصوص خودمان. به نوعی لقمه جویده شده میخواهیم.

جان دادن برای وطن از دسته چیزهاست که من به شخصه حاضر به انجامش نیستم. زندگی خودم را بیشتر دوست دارم تا وطن یا عقیده ام را! این مورد از آن دست مواردی است که به نظر من باید عقل را ارجح دانست به احساس....

چند وقتی است رایزنی هایی میشود بین جبهه اصلاح طلبان مبنی بر این که نامزدشان برای انتخابات ریاست جمهوری چه کسی باشد. بحث بیشتر بر روی دو نفر متمرکز است: خاتمی یا کروبی. به شخصه از منش و رفتار و شخصیت خاتمی بیشتر خوشم می آید اما کروبی را برای این دوره بیشتر ترجیح میدهم. چون به نظرم میرسد که اگر خاتمی روبروی احمدی نژاد بایستد انتخاب چیزی میشود خلاف خواسته من و اصلاح طلبان. فکر میکنم پوپولیسم شدیدا در کشور ما وجود دارد و در این فضا خیلی برخورد روشنفکرانه کردن، چندان نمود خوبی ندارد. یعنی در چنین جامعه ای ناگزیر هستی مقداری هم شعارهایی بدهی که مردم عادی خوششان بیاید. درباره کروبی اما فکر میکنم با وجود طرز صحبت نه چندان دلچسبش یا ظاهر بیکلاسش! اما از قدرت عملی بیشتری برخوردار است و با توجه به روابطی که با اصولگرایان قدرتمند دارد در این برهه زمانی بیشتر به کار میآید. ضمن این که شعارهایی که داده میشود باید ضمانت اجرایی داشته باشد. خاتمی مناسب است اگر بتواند خواسته هایش را عملی کند.

اما فکر میکنم این انتخابات یکی از مهمترین انتخابات های کشور است. نه به خاطر افراد که کاندیدا میشوند  در آن، که به علت انتخابی که باید  انجام شود بین پوپولیسم و قانون مداری. احمدی نژاد ترویج دهنده تفکری است که همه قوانین را نقض میکند با این شعار که مردم این گونه نمیخواهند یا این گونه میخواهند. متاسفانه در بین افراد جامعه نیز این تفکر موافقان زیادی دارد. اکثرا نه تنها مخالف دولت که مخالف هر گونه سیستمی هستند. کافی است نگاهی اندازیم به برخوردهایی که در ادارات و حتی محلهای کار اتفاق می افتد. همه از سیستم فاسد مینالند اما آیا واقعا همه بد هستند یا این که دیدها مشکل دارند. در هر حال  به نظر من اگر جلوی رشد این تفکر گرفته نشود وضعیت هر روز بدتر خواهد شد. کروبی یا خاتمی اما هر چند بهترین نباشند اما لااقل معتقد به قانون اند و در راه اصلاحش تلاش میکنند نه در راه نقضش به نام مردم!

شباهت....!

موقع حرف زدن با افراد برایم خیلی مهم است دیدن چشمان طرفم. عینک آفتابی را شاید برای همین چندان نمی پسندم چون مانع میشود حالت چشمان طرف مقابلت را ببینی. چشم مهمترین عضو بدن است از نظر من. البته چشمانی هم هستند که بلدند گول بزنند آدمها را!

شجاعت، از جان گذشتگی، فداکاری و ... از آن دست صفاتی هستند که بیشتر روش انجام فعل را مورد فکر میدانند نه خود فعل را. بیشتر به این پرداخته میشود که این کار با چه شجاعتی انجام شده و باعث میشود از این غافل بمانیم که اصلا چرا انجام شده. به شخصه فکر میکنم شجاعتی که فکر منطقی و درستی پشتش نباشد امری بی ارزش و غیر موجهی است. حتی اگر طرف در راه هدفش از جان خودش هم بگذرد.

چرا وبلاگ مینویسی؟ چرا تمامی مسائلت را در معرض دید افراد میگذاری و خود را در شرایطی قرار میدهی که درباره ات قضاوت کنند؟ میخواهی چه چیز را ثابت کنی؟ میخواهی بگویی چیزی سرت میشود؟ فکر کرده ای کیستی که به خودت اجازه میدهی وارد هر مقوله ای بشوی و نظرت را بنویسی؟

مخاطب بسیاری از این سوالات بوده ام. وبلاگ نویسی برای من نه جنبه تفریحی که در واقع راهی بوده برای حرف زدنم. چرا باید حرف بزنم سوالیست که بارها از خودم پرسیده ام و در کنار دلایلی مانند ارتباط برقرار کردن با دیگران، یاد گرفتن روشهای حرف زدن، روشن شدن خیلی موضوعات برای خودم، به نوعی مبارزه با این تفکر بوده که همیشه افرادی که خیلی چیز میفهمند و خیلی چیز سرشان میشود باید متکلم وحده باشند و من و امثال من که افراد عادی تری بوده ایم همیشه باید شنونده باشیم. که مبادا حرف نامربوطی نزنیم. که شاید اشتباهی نکنیم. نه! به نظر من باید حرف زد، باید اشتباه کرد تا چیز آموخت. تا یاد بگیری چگونه زندگی کنی. وارد هر مقوله و هر مسئله ای در زندگی ام میشوم و درباره اش فکر میکنم و سرش صحبت میکنم تا هم مسائلم برای خودم روشنتر شوند و هم نظری هر چند مخالف خودم را بشنوم تا بفهمم دیگران چه فکر میکنند و نظر آنان چیست که اگر آن یکی بهتر بود آن را پیش بگیرم. به مانند گذشته هم سعی میکنم درباره هر چه فکرم را مشغول کرده بنویسم. خواه این موضوع مسائل عقیدتی یا سیاسی باشد خواه رنگ جوراب باشد یا طرز پخت یک غذا!!!