بارها درباره این موضوع نوشته ام اما چون به شدت دغدغه ذهنی ام است باز هم موضوع این پستم شده: به طور معمول افرادی که در جامعه ما به هر دلیلی مقبول جمعی قرار میگیرند و یا حتی تنها فکر میکنند افکار و کارهایشان درست است، در هنگام حرف زدن بسیار قطعی حرف میزنند و وقتی گوشی شنوا پیدا میکنند ساعتها میتوانند صحبت میکنند اما اگر حتی بخواهی در تکمیل حرفهایشان هم حرفی بزنی آنقدر بی طاقت و بی حوصله اند که حتی درست متوجه نمیشوند چه گفته ای و وقتی دوباره شروع به حرف زدن میکنند تنها ادامه حرف خودشان را میگیرند. بحثهای ما دو حالت در اکثر مواقع بیشتر ندارد: یا کسی سخنرانی، موعظه یا نطقی می کند و بقیه تنها شنونده اند، یا اگر بحثی صورت گیرد از اعلام موضع و یک مناظره فراتر نمیرود. جالب اینجاست که ما همگی میدانیم این ضعف را اما بازهم فراموش میکنیم و در موقع صحبت کردن تخته گاز میرویم و به همراهمان که قرار است همصحبتمان باشد و در این گفت و گو همراهیمان کند توجه نمیکنیم! این مسئله حتی در زندگی شخصیمان هم تاثیر گذاشته: اکثرا به دنبال کتابهایی هستیم که راه و روش درست زندگی کردن را بهمان بگوید و راه را نشانمان دهد. کتاب نمی خوانیم که افکار بقیه را بشنویم و راهی پیدا کنیم مخصوص خودمان. به نوعی لقمه جویده شده میخواهیم.