بعد از رها کردن نصف و نیمه کتاب « زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» نوشته ماریو بارگاس یوسا و با ترجه حسن مرتضوی – نمیدانم به دلیل گیرا نبودن داستان بود واقعا یا اعصاب خوردیم به خاطر خط الراس عجیبش که هر کلمه را جدا نوشته بود مثل زنده گی و یا پیش نهاد یا ...- رفتم سر وقت کتابی که اسمش و البته نقدی که در مجله شهروند نوشته بود درباره اش ترغیبم کرد برای خریدنش: « دوست دارم کسی جایی منتظرم باشد» نوشته آنا گاوالدا و با ترجمه الهام دارچینیان. داستانها همان گونه که از عنوان کتابش پیداست درباره عشق و دوست داشتن است. البته این یکی از منظری دیگر است و الزامی در رسیدن عاشق و معشوق نیست و حتی ممکن است در شرایطی که کاملا آمده ای برای رسیدن دو طرف اتفاقی کاملا برعکس بیفتد. در هر حال از آن دست کتابهایی بود که از خواندنش لذت بردم.

خیلی از عاشق شدنها به نظر من نه به دلیل پیدا کردن فرد مورد دلخواه و نزدیک از همه نظر، که در حقیقت از حول از دست دادن فرصتهایی است که در جامعه بسته ما شاید کم برای آدم پیش آید. فردی که نمیتواند جنس مخالفش را با شناخت درست و دیدن اخلاقیات و خلق و خوی او در اجتماع ببیند و تنها در یک لحظه مجبور به انتخاب میشود و بعدش هم برای این که یک وقت خدای نکرده از دستش بدهد و بماند بیکس، آنقدر بهش میچسبد و خودش را به او میچسباند، آیا میتواند مطمئن باشد به انتخابش.

اما نکته جالب در این دایره این است که مثلا پسری که میداند این فضا بسته است و مشکلات را میشناسد، تا میفهمد خواهرش با کسی رابطه دارد رگ غیرتش بیرون میجهد و عربده میکشد و دعوا راه میاندازد که مبادا خواهرش چشم و گوشش باز شود از راه به در!

جون مادرتون همه چیزو ربط ندین به دولت و یه وقتایی یه نگاهی به خودتون بندازین!!!

خیلی کارها هست که اگر همان موقعی که وقتش هست انجامشان ندهی بعدها یا دست و دلت دیگر به انجامشان نمیرود یا فراموششان میکنی و وقتی به یادشان میآوری که خیلی دیر شده. در کار، به خصوص این حالت بسیار اتفاق افتاده برایم. مثل کارهایی که تسلط کافی نداشته ام بر رویشان و به نوعی میترسیده ام از انجامشان.

اما درباره کار هم بگویم خیلی از شرایط نا شناخته و در نگاه اول ترسناک، وقتی رفتی طرفشان و مشغولشان شدی میبینی که آنقدرها هم بزرگ و غیرقابل انجام نبوده اند. فقط در ابتدا یک مقدار نترس بودن نیاز بوده!  

در نظر اکثریت جامعه ما کتاب خواند نه تنها بی اهمیت که کاری احمقانه و نشانه وقت تلف کردن است. حال اگر این کتاب رمان هم باشد بیهوده تر میشود. کسانی که درباره کتابی بحث میکنند در نظر بسیاری افراد آدمهایی ساده هستند که کارهای اصلی و مهمشان را رها کرده اند و نشسته اند پای خواندن داستانی خیالی.

اما من با نظرشان مخالفم. در روز سعی میکنم لااقل دقایقی هر چند کوتاه را به این کار بیهوده! اختصاص دهم. چرا؟ چون رمان را راهی میدانم برای شناخت مردم دنیا. روحیات و خلقیاتشان. فکرها و دغدغه هایشان. داستان را محلی میدانم برای دیدن خلاقیتهای نویسندگان. که چگونه در زندگیشان دچار روزمرگی نشده اند. که به ذهنشان اجازه داده اند برای پرواز. خواندن رمان، کاری که از نظر خیلی ها کاری است بعضا زنانه، برای من تبدیل شده به یک وظیفه. که خودم را موظف کنم برای خواندن. تا فکر کنم به اینکه فرهنگهای دیگر چه دارند و در چه شرایط ذهنی ای هستند.

خواندن کتاب « چرا ادبیات» نوشته ماریو بارگاس یوسا با ترجمه عبالله کوثری را پیشنهاد میکنم تا یا شروع کنید به خواندن یا جدی تر شوید در این کار.

به معجزه موسیقی ایمان آوردم! به نظرم هیچ چیزی توانایی این را ندارد که تا این حد ماندگار باشد. اینقدر تاثیر گذار. و تا این اندازه نو که با هربار تکرار نه تنها کهنه نمیشود که تازه تر و ماندگارتر هم میشود. و از همه مهمتر بدون مرز بودنش است! یک ایرانی میتواند همان اندازه از یک آهنگ لذت ببرد که یک ایتالیایی یا مکزیکی. زبانی است جهانی از نظر من!  

قلعه رودخان، فومن

ماه رمضان برای من دو حس متفاوت بهمراه دارد. از طرفی صدای ربنا شنیدن و عوض شدن اطرافم را دوست دارم ولی از طرف دیگر حس رقابتی که بعضی ها دارند برای اثبات مسلمان بودنشان برایم غیر قابل هضم است.

به خاطر بحثهایی که این چند وقت اخیر در اطرافم شاهدش بودم خیلی زیاد فکرم مشغول این شده که تا چه اندازه باید به فکر همنوع خود بود. و به طور مشخص تا چه اندازه باید به فکر افراد فقیر باشیم و تا چه اندازه نباید باشیم. سرمایه داری بهتر است یا برابری طبقات و همسطح بودن آنها. این شعار که هیچ کوهی به وجود نمیآید مگر این که دره ای پدید بیاید تا چه اندازه میتواند در واقعیت وجود داشته باشد و این که آیا واقعا باید کوهها رو صاف کرد( سرمایه دارها را) و از طریق آنها دره ها را پر نمود عملی هست یا نه؟

یک مثال میزنم که فکر میکنم ارتباط دارد با موضوع بحث: در سفر شمال رفتیم بازار ماهی فروشها. در آکواریومی بزرگ ماهی های قزل آلا را به صورت زنده نگهداری میکردند. سه عدد ماهی خواستیم. فروشنده خیلی سریع ماهی ها را گرفت. با ضربه ای به سرشان کشتشان. دل و روده شان را بیرون ریخت و سپس تکه تکه شان کرد و داد به دستمان. دوستی که همراهم بود گفت چه بیرحمیم ما آدمها. این گفته اش من را به فکر انداخت. آیا واقعا ما بیرحمیم؟ ما که میتوانیم بدون گوشت مرغ و ماهی و گاو و گوسفند زندگی کنیم آیا بیرحم نیستیم در کشتن موجودات؟ آیا نمیتوانیم مثلا رژیمهای غذایی گیاهی را انتخاب کنیم( که البته آن هم به نوعی کشتن یک موجود زنده است)؟ یا این که نه باید بیخیال بعضی مسائل شویم و به فکر خودمان و رشد خودمان باشیم و شاید بشود گفت خودخواه باشیم؟

در دنیای کنونی این دونوع شعار به شکلی امتحانهای خود را پس داده اند. کمونیستها و سرمایه دارها. انتخاب بین این دو به نظر من باید با توجه به امتحانی که اینها پس داده اند و شرایطی که برای خودشان به وجود آورده اند و وضعیتی که مردمشان را درونش قرار داده اند صورت گیرد. شاید اینجا، جایی باشد که باید یک مقدار حتی بیرحم بود.

سوالی که در پست قبلی ام پرسیده بودم ارتباط مستقیمی داشت با این موضوع. کشورهایی بودند که با شعار به وجود آوردن یک محیط عادلانه و برابر در تمامی سطوح برای مردمشان آمدند و به همین خاطر جلوی بعضی از مسائل مانند اقتصاد آزاد را گرفتند تا همه در یک سطح باشند و اختلاف طبقاتی از بین برود و در جوامعی نیز اصل را بر سر آزاد بودن در تمامی سطوح گذاشتند. به نظر من دسته دوم موفقتر بوده اند. این بحث البته نیاز زیادی به مطالعه دارد که به شخصه در این زمینه ضعیف هستم. باید بروم دنبالش!

از بازیها، ورزشها و کلا فعالیتهایی که خودم نقشی ندارم در انجام دادنشان خوشم نمیآید!