به خاطر بحثهایی که این چند وقت اخیر در اطرافم شاهدش بودم خیلی زیاد فکرم مشغول این شده که تا چه اندازه باید به فکر همنوع خود بود. و به طور مشخص تا چه اندازه باید به فکر افراد فقیر باشیم و تا چه اندازه نباید باشیم. سرمایه داری بهتر است یا برابری طبقات و همسطح بودن آنها. این شعار که هیچ کوهی به وجود نمیآید مگر این که دره ای پدید بیاید تا چه اندازه میتواند در واقعیت وجود داشته باشد و این که آیا واقعا باید کوهها رو صاف کرد( سرمایه دارها را) و از طریق آنها دره ها را پر نمود عملی هست یا نه؟

یک مثال میزنم که فکر میکنم ارتباط دارد با موضوع بحث: در سفر شمال رفتیم بازار ماهی فروشها. در آکواریومی بزرگ ماهی های قزل آلا را به صورت زنده نگهداری میکردند. سه عدد ماهی خواستیم. فروشنده خیلی سریع ماهی ها را گرفت. با ضربه ای به سرشان کشتشان. دل و روده شان را بیرون ریخت و سپس تکه تکه شان کرد و داد به دستمان. دوستی که همراهم بود گفت چه بیرحمیم ما آدمها. این گفته اش من را به فکر انداخت. آیا واقعا ما بیرحمیم؟ ما که میتوانیم بدون گوشت مرغ و ماهی و گاو و گوسفند زندگی کنیم آیا بیرحم نیستیم در کشتن موجودات؟ آیا نمیتوانیم مثلا رژیمهای غذایی گیاهی را انتخاب کنیم( که البته آن هم به نوعی کشتن یک موجود زنده است)؟ یا این که نه باید بیخیال بعضی مسائل شویم و به فکر خودمان و رشد خودمان باشیم و شاید بشود گفت خودخواه باشیم؟

در دنیای کنونی این دونوع شعار به شکلی امتحانهای خود را پس داده اند. کمونیستها و سرمایه دارها. انتخاب بین این دو به نظر من باید با توجه به امتحانی که اینها پس داده اند و شرایطی که برای خودشان به وجود آورده اند و وضعیتی که مردمشان را درونش قرار داده اند صورت گیرد. شاید اینجا، جایی باشد که باید یک مقدار حتی بیرحم بود.

سوالی که در پست قبلی ام پرسیده بودم ارتباط مستقیمی داشت با این موضوع. کشورهایی بودند که با شعار به وجود آوردن یک محیط عادلانه و برابر در تمامی سطوح برای مردمشان آمدند و به همین خاطر جلوی بعضی از مسائل مانند اقتصاد آزاد را گرفتند تا همه در یک سطح باشند و اختلاف طبقاتی از بین برود و در جوامعی نیز اصل را بر سر آزاد بودن در تمامی سطوح گذاشتند. به نظر من دسته دوم موفقتر بوده اند. این بحث البته نیاز زیادی به مطالعه دارد که به شخصه در این زمینه ضعیف هستم. باید بروم دنبالش!