دوستی دارم که میگفت وقتی موقع نماز خوندنش رسیده بود با این که خانواده خیلی مذهبیی داشته چون خودش لزوم نماز خوندن رو درک نکرده بوده موقع اذان می رفته توی اتاقش تا کسی نفهمه نماز نمی خونه. و دو سه سال بعدش به این نتیجه رسیده که باید نماز بخونه.

 اکثر بچه ها جوری بار میان که هیچ عقیده و مذهبی خلاف اون چیزی که مادر و پدرهاشون دارن به فکرشون هم خطور نمی کنه. تعدادشون هم کم نیست چه توی خانوده های مذهبی چه غیر مذهبی. هر دو دسته خانواده به نوعی می ترسن از این که بچشون عقایدش با خودشون فرق داشته باشه. برای همین از بچگی بچه ها به یه سمت خاص تربیت می شن. یه جورایی یک بعدی. نمی گم لزوما باید عقیده بچه ها با والدینش فرق داشته باشه منظورم اینه که باید سعی کنیم بچه های کوچیک و حتی بزرگها برای خوشآیند ما کاری رو نکنن و تا خودشون به چیزی نرسیدن اون عقیده رو بهشون تحمیل نکنیم که وقتی آدم از روی عقل و فکر به چیزی برسه ارزش اون عقیده هم بیشتره.

مگه نه؟!