فکر نمیکردم خاطرات دوران پادگان تا این اندازه در ذهنم بماند. تازگی ها در روز شاید چندین بار با یک اتفاق ساده به یاد دوران خدمت می افتم. چه هوای مه گرفته، چه لرزیدن زیر پتو، چه بلوط خوردن، چه مسخره بازی درآوردن با بچه ها، چه دعواها، چه باران و باد و سرما و غذا پختن و تی کشیدن و نگهبانی دادن و پیاده روی های طولانی و ورزشهای رفع تکلیفی و صبحگاههای مسخره و دویدن دنبال انتقالی و کردی و عربی حرف زدن و هزارتا چیز دیگر. برایم عجیب است که اینقدر در فکرش هستم چون به هیچ عنوان لذتی نبردم از آن 15 ماهی که در ایلام بودم و حالا هم حداکثر مقدار زمانی که حاضرم به آن شرایط برگردم یک روز است آن هم با بودن افراد به خصوصی از بچه ها!

اما چه کنم که با گذشت 5ماه از پایان خدمتم، هنوز هر اتفاقی می افتد به یاد آن دوران می افتم.