چند وقتی بود که به جز شعرهای شاملو و مارگوت بیکل و آن هم به ندرت، شعر دیگری نخوانده بود. اما به تازگی دو عدد کتاب شعر به دستم رسید: یکی « نردبام در بیابان » از آقای ضیاء موحد و دیگری « کبریت خیس» از آقای عباس صفاری که هر دو خیلی به دلم نشستند. البته چیزی درباره تکنیک و سبکهای شعری نمیدانم و این دوست داشتن تنها حسی بوده اند. یکی از شعرهای کبریت خیس که اکثرا ساده و زیبایند:

زبان تو باید

پرچم نیلوفر باشد

و لب هایت زرورق سپیده دم

که هر چرندی میگویی یا شعر ناب است

یا زمزمه آبشار

 

آنوقت برای همین چار خط مدح بی قافیه

که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت

من یک خروار کلام ریز و درشت را

غربال کرده ام.