هر چی صبر کردم که کسی دعوتم کنه به یلدا بازی کسی یادش به من نبود، برای همین میخوام خلاف مقررات عمل کنم و خودم خودم رو دعوت کنم.

همون جور که میدونین قاعده این بازی اینه که پنج تا از خاطرات و سوتی هات رو بگی.

1-      کلاس چهارم یا پنجم بودم، مثل همه بچه ها که از دبستان چشم و گوششون شروع میکنه به جنبیدن و اکثرا هم دوست ناباب باعثش میشه من هم توسط یکی از همکلاسیهام تحریک شدم به چشمک زدن به یه دختر. کنار مدرسه ما یه دبستان دخترانه بود که شرایط رو هم فراهم میکرد. تنها مشکل خجالتی بودن من بود. روز موعود یکی از دخترها رو نشون کردم، رفتم روبروش وایسادم و یه چشمک بهش زدم اما بجای این که وایسم و نتیجه رو ببینم پا گذاشتم به فرار.

2-      تو مدرسه راهنمایی که درس می خوندم تنبیه بدنی یک چیز عادی بود. یکی از بدترین خاطراتم این بود که ناظم مدرسه سر صف دوتا گوش یکی از بچه ها رو گرفت و از زمین بلندش کرد. شاید از همه تنبیه هایی که خودم شدم این یکی برام دردناک تر بود.

3-      توی فیلمها دیده بودم که پدر وقتی پسرش کار بدی می کنه یک سیلی بهش می زنه و بعدش پسرش رو در آغوش میگیره و همه باهم خوب میشن. من هم توی عالم بچگی و با الهام از همین صحنه ها وقتی خواهر کوچیکم کار بدی( از نظر من) میکرد یه سیلی بهش می زدم و در حالی که اون گریه می کرد و بهم مشت می زد تو بغل می گرفتمش.

4-      دو تا از سرگرمیهام توی کودکیم تیله بازی توی خاک و فوتبال با بچه های محل بود. همیشه هم از صبح که میرفتم توی کوچه تا ساعت دو و سه بعدازظهر راضی به برگشتن به خونه نمیشدم که اون هم البته بعد از دهها بار صدا زدنهای مامانم بود. ولی نکته این جا بود که وقتی می خواستم برم توی خونه مامانم در رو باز نمی کرد و میگفت «برگرد همون جایی که تا حالا بودی و من چند بار باید صدات کنم؟» حالا ما گریه کن و مامانم که ازم قول بگیره که دفعه آخرم باشه. اما امان از دوست ناباب.

5-      اما یه خاطره از بزرگسالیم. روزی که نتیجه کنکور رو میدادن من که مطمئن بودم قبول نمیشم حتی دنبال فهمیدن نتیجه هم نبودم. از قضا روزی که نتیجه ها توی اینترنت اومده بود مامان خبردار شده بود که قبول شدم و وقتی اتفاقی هم رو توی ایستگاه اتوبوس دیدیم و بهم گفتم انقدر ذوق زده شدم که بی اختیار از سر خوشحالی یه فریاد بلندی کشیدم که هرکی دورمون بود فکر کرد حتما مشکل روانیی چیزی دارم.

 

این از خاطرات من. اما براساس رسم از مینا( شکوه آزادی)، چشمه( نی لبک)، بشیر( شبهای بارانی بی تو)، سپهر( پایین) و شبنم( سنگ صبور) دعوت میکنم. و البته دوستانی که وبلاگ ندارن و دوست دارن این بازی رو بکنن دعوت میکنم توی وبلاگ من بنویسن.