تناقض عجیب و در عین حال قابل فکری است که خیلی از افراد برای خرید یک کیلو گوجه فرنگی حاضر اند کل محله را بگردند برای این که بتوانند جنس مورد نظرشان را با اندکی قیمت کمتر پیدا کنند و در مقابلش در معامله خانه یا ماشینشان به قدری ساده برخورد میکنند و بدون بررسی تصمیم میگیرند که ضررهای میلیونی میکنند. این برخوردها به نظرم خیلی جای بررسی دارد.

به نظرم بد نیست هر کداممان یک مقدار وقت بگذاریم و علم خرید و فروش را یاد بگیریم. می گویم علم چون واقعا فکر میکنم کار مهم و تخصصی است. فقط هم مخصوص فروشندگان نیست. به درد همه افراد میخورد.

چند وقتی بود که به جز شعرهای شاملو و مارگوت بیکل و آن هم به ندرت، شعر دیگری نخوانده بود. اما به تازگی دو عدد کتاب شعر به دستم رسید: یکی « نردبام در بیابان » از آقای ضیاء موحد و دیگری « کبریت خیس» از آقای عباس صفاری که هر دو خیلی به دلم نشستند. البته چیزی درباره تکنیک و سبکهای شعری نمیدانم و این دوست داشتن تنها حسی بوده اند. یکی از شعرهای کبریت خیس که اکثرا ساده و زیبایند:

زبان تو باید

پرچم نیلوفر باشد

و لب هایت زرورق سپیده دم

که هر چرندی میگویی یا شعر ناب است

یا زمزمه آبشار

 

آنوقت برای همین چار خط مدح بی قافیه

که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت

من یک خروار کلام ریز و درشت را

غربال کرده ام.

خیلی کوتاه:

یکی از دوستان( علی اکبر) نظری نوشته درباره مهاجرت( ۳پست پایینتر) و به ایمیلم فرستاده.بدون کم و کاست گذاشته امش. بهانه ای شد که خیلی جدی تر خودم را آماده کنم برای یک جلسه بحث در این مورد. چون طولانی میشود این بحث هم موکولش میکنم به همان جلسه.

بعضی مواقع این تلفن همراه آدم عجب مرامی میگذارد. مثل شخصی که آخرین نفسها را میکشد دائم میفهمی نفسهای آخرش است اما باز هم میماند و به تو برای خواندن یک اس ام اس یا جواب دادن یک تلفن فرصت میدهد.

تف....!!!!

تف.....!!!!!!

در پست مهاجرت یکی از دوستان است که نمیدانم به چه علت به صورت ناشناس پیغام میگذارد. در وبلاگ نمیشود درست بحث کرد، اگر فرصتی شود و حضوری صحبت کنیم شاید موارد زیادی هم برای من هم برای شما روشن شود. شما هم بدون شک قصدتان زدن حرفی فقط به قصد زدن نیست.

وطن برای من جایی است که در آن زاده میشوم، خانواده ام در ان زندگی میکند، زبانم زبان مردمش است، هر روز و هر شب مردمش را میبینم، مشکلاتم مشکلاتی است شبیه به مشکلات مردمش، اگر اشکالی در مردمش میبینم در زندگی تاریخی اشان میبینیم و در استبدادی که با آن زندگی کرده اند و مسئولیتم را هم ارتقا خودم، خانواده ام، مردمم و کشورم میدانم. خودم را جدا نمیکنم ازشان. در ضمن به این مثل هم اعتقاد دارم که « چراغی که خانه رواست به مسجد حرام است» این را نه یک شعار که تفکرم در زندگی قرار داده ام و فکر میکنم اگر قرار است کاری بکنم، چه بهتر که در کشور خودم باشد.

در ضمن نگفته ام مشکلاتی نیست که اگر بگویم، آدمی سطحی نگر و ساده انگاری هستم. مشکلاتمان زیاد است بدون شک، اما فکر نمیکنم نه از زمان حمله مغولها و اعراب و عثمانی و روس و ... مشکلات بیشتری داریم نه از دوران قرون وسطا که کلیسا حتی جلوی گردش زمین هم ایستاده بود.

حالا میشود برنامه ای گذاشت و بحث کرد سر اینکه اینها که من میگویم شعار هست یا نه؟!

این که نوبل ادبیات را دادند به نویسنده پرویی، «ماریو بارگاس یوسا »، برای من خوش آیند بود خیلی! کتابهای یوسا را دوست دارم. به نظرم کلا شرایط دو قسمت از جهان به ایران شبیه است. یکی روسیه است به خصوص در دوران کمونیستی اش و یکی هم آمریکای لاتین. خیلی شبیه هستند چه از نظر دولتهایشان تا حدودی و چه از نظر حتی خلق و خو های مردمانشان. دوتا از کتابهایش را پیشنهاد میدهم برای خواندن: « چرا ادبیات» که محرک خوبی است برای خواندن و شروع کردن ادبیات و دیگری « سور بز» که شرایط یک نظام دیکتاتوری را روایت میکند و برخورد مردم آن کشور را با شرایطشان.

به نظرم تناقض میرسد که افرادی بگویند طرفدار اصلاح امور هستند و به نظرشان تغییرات تدریجی و قدم به قدم باید باشد، ولی در زندگی شان همه چیز تیره و تار است، غیر قابل عوض شدن است، متنفر اند از مردم و مملکت شان. و در نهایت هم در حال حاضر مواجه هستیم با خیل عظیمی از جوانان که فکر و ذکرشان رفتن از ایران است. این برای من به شخصه خیلی ناراحت کننده است.

خیلی دوست دارم با دوستانم که قصد مهاجرت دارند بنشینیم و بحث کنیم سر این موضوع، اما هیچ یک چندان رغبتی نشان نمیدهند.

کاش گردو در فصول سرد سال میرسید که اگر کسی با بی مبالاتی کامل با دست پوستش را میکند، بتواند به بهانه سردی هوا، دستکش دستش کند!

هیچ راهی برای پاک کردن سیاهی ناشی از پوست گردو سراغ ندارید؟!

رقص نور...!

برای من خوش فکری و منورالذهن! بودن آدمها، نه کتاب زیاد خواندنشان یا زیاد فیلم دیدنشان یا شیوا و رسا صحبت کردنشان، که عدم قطعیت و زیادی مطمئن نبودن به خودشان است! شاید کتاب و فیلم برای باز شدن فکر آدمها لازم باشه اما به نظر من اصلا کافی نیست. « میدانم که هیچ نمیدانم» شاید برای خیلی ها شعار باشد اما به نظر من راهی است برای  زندگی موفق تر داشتن.

-          فیلم « Brothers» رو دیدم. درباره سربازی آمریکایی بود که به جنگ افغانستان رفت، اسیر شد، مجبور به کشتن دوستش شد و بعد از نجات یافتن، به آمریکا برگشت. حالات و روحیاتش را بعد از بازگشت از جنگ نشان میداد. به جز این فیلم چند مستند هم درباره جنگ ایران و عراق دیدم و به این نتیجه رسیدم که جنگ چیز نفرت انگیزی است. دلیلش هرچه میخواهد باشد. اهمیتی ندارد و در اصل جنگ تفاوتی نمیکند. دفاع از وطن و شرف و خاک و ناموس را همه شعار میدانم. به خصوص در دنیای حال حاضر.

-          این چند روز اخیر بعضی جاها تبلیغ میشود و تجلیل میشود از بچه های خردسالی که به جنگ رفته اند. به کشتن دادن بزرگها غیر قابل فهم است برایم، تشویق کودکان برای خودکشی و کشتن دیگران، غیر قابل فهم تر!

در گذشته آواز شجریان را چون درست متوجه نمیشدم چه میخواند، انگیزه ای برای گوش کردنش هم نداشتم. اما چند وقتی است که مستندهای بی بی سی را که دیده ام و البته علاقه وافر یکی از دوستان به شجریان، انگیزه ای شده که بیشتر بشنوم و دقت کنم. یکی از جدیدترین آهنگهایی که خوانده، زبان آتش است که جدا از مناسبتی که خوانده است، دلیل این که خیلی دوستش داشته ام، این است که در ابتدایش میگوید: « تفنگت را زمین بگذار.» این را نه خطاب به قشری خاص، که فکر میکنم درباره کل آدمها و در برخوردهای بین آدمها میگوید.