امسال برای جام جهانی اینجا نیستم که کل کل کنم سر نتایج. برای همین زودتر مینویسم. هیچ موقع طرفدار تیم خاصی نبودم. برای همین سعی میکنم بدون غرض ببینم بازی ها رو. با این چند بازیی که در مرحله اول دیدم دوتا تیم رو امید قهرمانی می دونم: آرژانتین و ایتالیا. اگر در مراحل بعدی بهم برخورد نکنن احتمال می دم فینال رو برگزار کنن. شما هم نظرتون رو بنویسین ببینیم کی پیش بینی بهتری می کنه!

هیچ وقت از موتور سیکلت خوشم نمی آمد. بجز خطراتی که می تواند داشته باشد، تازه گی ها به یک دلیل دیگر هم بیشتر بدم آمده. یعنی این یکی به خاطر استفاده ابزاری ای که ازش می کنند.: حرکت گله وار و ایجاد سر و صدای زیاد برای ایجاد رعب و وحشت!

به نظر می رسد برای نسل من در حال حاضر و با توجه به عرف و البته قوانین و گشتهای مختلف، رابطه داشتن بسیار عادی با جنس مخالف در خیابان و در دید عموم، بسیار مشکل تر از داشتن رابطه جنسی با جنس موافق است !!!

اینه آخر بدبختی ما!!

گشتن توی کوچه های قدیمی اصفهان را خیلی دوست دارم. درست است که از نظر شهرسازی اشکال دارند و باریک اند و پر پیچ و خم، اما از این که بچه ها درونش در حال بازی اند و همسایه ها با هم مراوده دارند و احوال هم را میپرسند، برایم جالب است. زندگی در این گونه محله ها بیشتر جریان دارد و بیشتر میشود حسش کرد! حتی از راه رفتن بدون دلیل در بازارهای قدیمی مثل بازار قیصریه و سبزه میدان هم خوشم میآید.

یک از هم دوره ای هایم در خدمت سربازی، پسری است بسیار متناقض. از طرفی بسیار خشن و عصبی و همیشه در حال دعوا و از طرفی بسیار احساساتی که از رفتن قریب الوقوع من یا امثال من بسیار ناراحت و غمگین میشود!! با فرماندهان دائما درگیری لفظی دارد و در مقابل وقتی حرف تندی بهش میگوییند حتی تا گریه کردن هم پیش میرود. از طرفی بسیار بد دهن است و همیشه در حال فحاشی است و در مقابل در اکثر مواقع در حال خواندن ترانه هایی از همای و شجریان و حتی شاهین نجفی و هیچ کس است.

از آنگونه شخصیتهاست که جان میدهند برای تحقیقات روانشناختی!

آمده ام مرخصی. هر بار که به مرخصی می آیم تا چند روزی دچار روزمرگی ای هستم که در پادگان دچارش می شوم. کلا آدمی نیستم که در مقابل شرایطی که باب میلم نیست زود از کوره در بروم ولی این خدمت خیلی بدتر از آن چیزی شد که تصورش را میکردم. یعنی این 15 ماهی که از خدمتم میگذرد حس میکنم که بجز هدر شدن عمرم هیچ چیز دیگری بدست نیاورده ام. نمی دانم باید خودم را مقصر بدانم یا نه؟ میشد بعضی جاها خودم را به گونه ای نشان دهم که دیگر طاقت محیط را ندارم و هر جور و با توسل به هر راهی انتقالی بگیرم و بیایم اصفهان اما با شرایط کنار آمدم. در حالی که اگر منتقل میشد اصفهان شرایطم خیلی بهتر میشد، چه از نظر کاری چه از نظر اوقات فراقت. تلاش کردم از راههای قانونی انتقالی بگیرم ولی وقتی به بن بست خوردم و تنها راهش ناراحتی کردن و مظلوم نمایی پیش فرمانده هان و حس ترحمشان را تحریک کردن و انتقالی گرفتن شد ترجیح دادم با شرایط کنار بیایم حتی اگر ضرر کنم و عمرم به بطالت بگذرد. این چیزی است که خیلی مواقع با خودم میگویم: تلاش میکنم برای تغییر دادن شرایط به نفع خودم اما وقتی دیدم نمی توانم سعی میکنم کنار بیایم با آن موقعیت! حالا نمی دانم این فکر کاملا درست است یا نه!!!