بعضی عادتها و تفکرات را حتی اگر خیلی هم باخودت سعی کنی تغییر بدهی باز هم انگار جزئی از وجودت است. به هرحال شاید بشود گفت نشانه ای است از تعلقت به یک فرهنگ!

به این رسیده ام که جزئی از فرهنگ ماست ساختن قهرمان و البته به محض دیدن یک اشتباه، خراب کردنش و تبدیل کردنش به ضدقهرمان. خیلی هم سعی میکنم که این گونه نباشم اما انگار خواه نا خواه بعضی مواقع تاثیر خودش را میگذارد. چند روز پیش دو مقاله از شاملو به دستم رسید. یکی درباره فردوسی و دیگری درباره موسیقی سنتی ایران. طرز نگاه حذفی و کوبیدن ناجور هر دو، بدون اینکه نگاهی کارشناسانه داشته باشد و تحلیلی علمی بدهد، به ناگاه شاملو را در جلوی چشم من خراب کرد. شاید بتی شده بود برایم و یک دفعه دیدم کسی که همیشه خیلی دوستش داشتم و با شعرها و ترجمه هایش چه روزها و شبهایی را گذرانده بودم، دیدم درباره اش عوض شد. در هر صورت با اینکه یک روشنفکر باید متوجه بازخورد اجتماعی حرفهایش باشد و دیگر نمیتواند مثل یک انسان عادی درباره مسائل صحبت کند، با این وجود این بت شدن و به خاطر یک مقاله فرو ریختن این بت، ایرادی است که به خودم دارم!

- اگر ترتیبی اتخاذ میشد که نظرات الکی و بیربط نشود داد در وبلاگها خیلی عالی میشد. این تبلیغات و نظراتی از این دست که: «مطلب جالبی بود به وبلاگ من سر بزنید» به همراه یک شاخه گل٬ناجور حال من را میگیرد!

- فیلم دلنوازان به بدترین شکل ممکن تمام شد و آبروی من را هم برد. تا درباره اش نوشتم خراب شد!

پادگان که بودم و چون طرفهای ساعت 9 شب دلخوشی و سرگرمی دیگری نداشم شاید بشود گفت به اجبار فیلم دلنوازان را می دیدم. اوایل چندان رقبتی نداشتم و برای وقت پرکردن بود ولی بعد خوشم آمد از بعضی چیزهایش. یکی از قسمتهایی که دوست داشتم، سانسور نشدن ظلم آشکار و بدون ترسی بود که بهزاد در حق یلدا میکرد و به راحتی می توانست زندانی اش کند در خانه. این نوع برخرد بهزاد عجیب بود برایم چون به این راحتی میتواند زنش را در خانه زندانی کند و قانون هم طرفش را دارد. اما جالبتر برایم اینجای قضیه بود که خود تلویزیون که ارگان رسمی دولت است دارد جوری این برخوردها را نشان میدهد که توی بیننده وقتی میبینی احساس نفرت میکنی از بهزاد و سوال برایت پیش میآید که چگونه این قانون ما نه تنها حمایت نمیکند از زن که دارد طرفداری هم از مرد میکند.

اما در همین مورد بحثی داشتم با یکی از دوستان. میگفت نباید نشان داد این طرز برخورد بهزاد را. میگفت رواج میدهد این رفتارها را و مردها یاد میگیرند. سوال پرسیدم آیا مثلا مردهای جامعه ما تا به حال بلد نبودند این قوانین  را و یا حتی بر فرض نابلدی آیا این همه خبرهای ریز و درشت نمیشنویم که فلان شخص زن و بچه هایش را زندانی کرده یا شکنجه کرده است. این مسئله به نظر من مثل حرف پدر و مادرهایی است که بچه شان یک مقدار که بزرگ شد به جای این که آشنا کنند فرزندشان را با روابط جنسی و آگاهی بدهند درباره مواد مخدر، هیچ نمی گویند با این استنباط که پررو میکنیمش یا حریمهای والد و اولادی را از بین می بریم یا ....

اگر آگاهی داده نشود و آشنا نکنیم اطرافیانمان را با این مسائل این جور فکر میکنیم که اینها مسائل دیگران است. ما که خانواده فرهنگی و نخبه و مرفه و با سواد و با خدا پیغمبری هستیم دچار این مشکلات خانوادگی نمیشویم و اینطوریست که به خود میآییم و میبینیم همان شد که نباید میشد و تازه آن موقع هم تمامی کاسه کوزه ها را میشکنیم سر دوست ناباب و نهاجم فرهنگی و استکبار جهانی و این آخوندهای فلان فلان شده و این بچه قرطی های خیابانگرد!

حالا اگر حرفم اشتباه است بگویید چرا؟از آن بحثهاست که خیلی وقت است دغدغه فکری ام است و حتی بنا به شرایط سعی کردم برای آگاهی دادن به اندازه وسعم!

زلف بر باد...!

شادی ما اصفهانی ها یکباره با هم تکمیل شد. دیروز که از باز شدن آب زاینده رود سر از پا نمی شناختیم و حتی بعضی ها دنبال آب میدویدند کنار رودخانه. این هم از امروز که باران حسابی ای بارید و من هم صبح و هم عصر حسابی از هر دوشان لذت بردم.

در هر صورت روز خیلی خوبی بود.

خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام و دلیلش سربازی ام است. ایلام در پادگان هستم و دسترسی به اینترنت ندارم. خانه هم که میآیم دل و دماغی برای نوشتن ندارم.

وقتی سربازی هستی قدر یک سری چیزها را بیشتر میدانی. دسترسی به اخبار و اطلاعات بیغرض تر از یک طرف و بودن در جمعهایی که بتوانید سر مسائل مختلف صحبت کنید از طرف دیگر. بودن با افرادی که حرف هم را بفهمید و با وجود تفاوت نظر بتوانید سر دغدغه هایتان گفتگو کنید.

آدمها لایه های پنهان زیادی دارند. این چیزی است که این چند ماهی که با قومیتهای مختلف ایران(ترک و لر و کرد و عرب) سر و کار داشته ام فهمیده ام. خیلی سخت است اعتماد کردن. رفتارهایی سر میزند از افراد که تعجب می کنی و کاملا فرق می کند با آن چیزی که پیش از این فکر می کردی درباره شان. در هر صورت تجربه ای بود که قبلا هم فهمیده بودم و حالا بیشتر متوجه اش شدم.