دیکتاتورها عوض شده اند. در گذشته با ایجاد رعب و وحشت و به وجود آوردن اختناق به هدف خود میرسیدند اما در این دوران با همراه کردن توده های مردم و استفاده از شعارهای عامه پسند در پی دسترسی به نتایج دلخواه هستند. البته این مسئله تنها مختص به دولتها نمیشود. همان گونه که ملتها از دولتهایشان جدا نیستد. این مسئله را در بسیاری از خانواده ها هم میشود دید. دیگر به صورت مستقیم به هم نمیفهمانند که باید به حرف من گوش بدهی! اما شرایط به گونه فراهم میشود که توانایی سرپیچی وجود ندارد...!!!

در پختن عدس پلو به هیچ عنوان پیاز داغ، زعفران، کشمش و در صورت ممکن شلغم را فراموش نکنید! برای ته دیگ هم سیب زمینی یا همان شلغم را پیشنهاد میدهم. روغن کافی از الزامات کار است...

- دیوار اتاقم خالی شده. دربه در دنبال پوستر نقاشی زیبا با کیفیت خوب و در حد جیبم هستم که متاسفانه در اصفهان جایی که پوسترهای باب میل من را بفروشد سراغ ندارم.

- درختهای اکالیپتوس در اصفهان بر اثر سرمای بیسابقه زمستان همگی نابود شده اند.

- شب گوشیم رو زدم تو شارژ. صبح که پا شدم دیدم شارژ نشده. حتما دوباره برق رفته بوده!

- صفهای طولانی بنزین به علت قطع برق است. نگران نباشید بنزین هنوز قرار نیست آزاد شود....!!!

- نوشته هام الزاما باید مرتبط با هم باشن؟

رمان « سور بز» نوشته نویسنده پرویی « ماریو بارگاس یوسا » و ترجمه « عبدالله کوثری» را نه فقط به خاطر نثر زیبا و مسحور کننده اش، نه فقط به خاطر ترجمه عالی اش، و نه فقط به خاطر سبک نوشته اش، که بیشتر به خاطر ملموس بودن و واقعی بودنش دوست داشتم. به خاطر این که شاید خیلی از مکانها را دیده ام و خیلی از آدمهایش را شناخته ام. این رمان جزء رمانهای سیاسی دسته بندی میشود که درباره یکی از بدترین دیکتاتورهای جهان است. دیکتاتور کشور دومینیکن: رافائل تروخیو ( که در کتاب با نامهای ژنرالیسمیو، رئیس، بز، پدر ملت و ... نیز از او نام برده میشود.) شاید در وهله اول به نظر آید رمانی میخوانید درباره یک دیکتاتور. اما یوسا با روش فوق العاده خود شما را در شرایطی قرار میدهد و با آدمهایی آشنا میکند که بارها تجربه کرده اید و دیده ایشان. آدمهایی دو رو، مستبد، و البته استبداد زده. آدمهایی که به خاطر خفقان موجود در کشور یا لال شده اند و چیزی نمیگویند یا به حرکاتی انقلابی دست میزنند. زیبایی رمان وقتی چند برابر میشود که نویسنده بدون موضع گیری شما را به قضاوت وامیدارد. این شما هستید که با شرایط روبرو میشوید و قهرمانان داستان را حس میکنید. ازشان متنفر میشوید یا با آنها احساس همدردی میکنید. در یکی از این توصیفات، وضعیتی را بیان میکند که تروخیو افراد بلند مرتبه کشور را مجبور به در اختیار گذاشتن زنان یا دختران خودشان به او میکند. شرایطی که «نه گفتن» بی معنی است. در هر حال او صاحب چیزی که میخواهد خواهد شد. یا به زبان خوش یا با زور! و اینجاست که آدم درک میکند افرادی را که در عین علم به قربانی شدن زنانشان، در مقابل رئیس لبخند میزنند. 

......

بنیتس مربی تیم لیورپول درباره شانس حرف جالبی میزند: « اگر تیمی دارای مدیریتی قوی، بازیکنانی مناسب، تمرینات خوب و برنامه ای مشخص برای رسیدن به پیروزی باشد در اکثر مواقع به هدف خود خواهد رسید.» من هم برعکس بعضیها که قضا و قدر را در زندگیشان تاثیر گذار میداند، خودم و نقش خودم را بیشتر میدانم.

تا همین چند وقت پیش رنگ مورد علاقه ام آبی بود. تازگی قرمز شده. شاید بشود اسمش را گذاشت از سرد به گرم.

- زمانی بود که مخالف سر سخت استفاده از دوربین دیجیتال بودم. میگفتم تنظیم دوربین باید حتما باید با دست باشد و عکس واقعی عکسی است که توسط دوربین منوال گرفته شود. اما از وقتی که با دوربین دیجیتال عکس گرفته ام و راحتی، سرعت و چاپ آنی عکس را تجربه کرده ام دید گذشته ام تغییر کرده.  تا حدودی شبیه کسانی شده بودم که چسبیده اند به یک سری چیزها و حاضر به استفاده کردن ابزارهای نو نیستند. البته هنوز هم برای گرفتن بعضی عکسهای خاص از همان دوربین قدیمی هم استفاده میکنم. ضمنا فکر میکنم دوربین موبایل برای مواقعی که مثلا میخواهی عکسهای قایمکی! و ناگهانی بگیری و از این لحاظ که همیشه همراه آدم است مزیتهای بیشتری دارد.

- چند وقتی است که خواهرم عکسها دستجمعی را در فتوشاپ میآورد و از داخلشان تصویر افراد را تک تک جدا میکند. اکثرا هم عکسهای جالبی از آب در میآیند.

- کتابهای عکس آقای نصرالله کسراییان را حنما ببینید. من کتاب دماوندشان را دارم. فوق العاده است!

- دید عکاسی یک چیز است و تکنیکهای عکاسی چیزی دیگر. با داشتن اولی میتوان دومی را بدست آورد ولی برعکسش خیلی سخت است!

-     اگر صنایع دستی نتواند در مقابل صنایع رقیب، مقاومت کند و در خود نوآوری و خلاقیت نداشته باشد، وقتی به دست فراموشی سپرده شد، مقصر کدامیک است؟ صنایع رقیب باعث فراموش شدن آن هستند یا گناه به گردن سازندگانی است که باوجود ظرافتها و زیبایی ها، قادر به فهمیدن نیاز مردم و به روز کردن کار خود نیستند؟ تهاجم فرهنگی نیز از نظر من کلمه ایست بی مفهوم! این کلمه بیشتر برای توجیه کم کاری فرهنگ مغلوب است. فرهنگی که قادر به جذب جوانان نیست، خواه ناخواه باعث جایگزینی فرهنگهای دیگر به جای خود میشود.

-     چند روز پیش چند پسر را دیدم که در گوشه ای نشسته بودند و مخفیانه و با ترس و لرز سیگار میکشیدند. از شانس بدشان پدر یکی از آنها سر رسید و برای آدم کردن فرزند دلبندش!در مقابل دوستانش شروع به زدن او کرد. از نظر شما نتیجه چه میشود؟ آن پسر دیگر سیگار نخواهد کشید یا اینکه در خانه دوستان میرود و به جز سیگار، چیزهای دیگری را هم تجربه میکند؟ و اما یک سوال: شما اگر جای پدر بودید چه میکردید؟ برایم مهم است دانستن نظر شما!