سه تا فیلم دیدم!

Babel و the departed که هر دوتا جایزه های اسکار زیادی رو در این دوره دریافت کرده بودن: بابل به طور همزمان چهار داستان متفاوت و در عین حال مرتبط با هم رو روایت میکرد. و the departed (که مردگان معنی شده) ساخته ی فیلم ساز مشهور آمریکایی، مارتین اسکورسیزی بود. بابل رو بدم نیومد به خاطر شیوه روایت داستانش اما مردگان رو دوست نداشتم، چون تصویر بسیار سیاهی از جامعه آمریکا نشون میداد. فکر نمی کنم آمریکا اونقدرها که توی این فیلم نشون داده شده بود از نظر توطئه کردنF.B.I بر ضد مردمش وحشتناک باشه چون کارگردان این فیلم سالهاست که در همین کشور زندگی میکنه و اونقدر آزاد بوده که هر فیلمی بخواد بسازه ولو این که انتقادات بسیاری از دولت کشورش بکنه! فیلمهایی مثل راننده تاکسی. به هر حال خیلی لذت ازش نبردم(البته میدونم که فیلمها رو نباید فقط از یه جنبه دید اما توی این فیلم، داستان خیلی روی من تاثیر منفی گذاشت.)

اما فیلم دیگری که دیدم papillon یا همون فیلم مشهور پاپیون بود که در گذشته بارها از تلویزیون دیده بودم اما این بار باز هم مثل دفعات پیش از دیدنش لذت بردم. امید به زندگیی که در قهرمان داستان، پاپیون، وجود داشت برام خیلی جالب بود. کما اینکه بازی استیو مک کویین و داستین هافمن هم هر کسی رو مجذوب خودش میکرد.

به هر حال هر کدوم از فیلمها رو اگه توستین بگیرین و ببینین.

نمی دونم توی شهرهای دیگه، شما هم اینو دیدین یا نه، اما اینجا در چند نقطه از شهر تابلوهای تبلیغاتی بزرگی نصب شده که عکسی از پسر بچه های با سن کم (حدودا 10 ساله) در لباس نظامیه که جملاتی در کنارش نوشته شده، مثل این: دشمنان باید از آرامش این گونه سربازان بترسد.

توی تمام دنیا مبارزه میشه با بیگاری کشیدن از کودکان و جلوگیری میشه از کارکردن اونها، اما توی ایران تبلیغ میکنن فرستادن بچه ها به جنگ رو!!!

بدون عنوان!

بعضی از آدمها هستن که یا به خاطر  ترس یا به خاطر پاداش، یه سری از کارها رو انجام میدن و یه سری دیگرو انجام نمیدن. مثلا به خاطر این که بزرگترشون دعواشون نکنه یا پلیس جریمه شون نکنه و یا حتی ترسی که از عذاب خدا دارن کار خلاف انجام نمیدن. به نظر من این جور آدمها وقتی کسی نباشه که دعوا یا جریمشون کنه یا اعتقادشون رو از دست بدن خیلی آدمهای خطرناکی میشن. ولی بعضی افراد هم هستن که به خدا اعتقادی ندارن ولی از نظر اخلاقی به جایی رسیدن که حتی اگه شرایط انجام یه کاری براشون آماده هم باشه، کاری که خودشون بهش رسیدن اشتباه هست رو انجام نمیدن. این افراد از نظر من خیلی ارزشمند ترن.

تمایز آدمها از هم به نظر من به خاطر رشد فکری و اخلاقیشونه. حالا میخوان مسلمون باشن، یا مسیحی، یا کلیمی و یا این که حتی دین خاصی هم نداشته باشن.

سر یه رویای جور دیگه چی میاد

 

مث کیشمیش زیر آفتاب

می خشکه؟

 

یا مث یه زخم

سیم می کشه و چرکابش

راه می افته؟

 

یا مث گوشتی که بگنده

تعفنش عالمو ور می دازه

 

یا مث مربا

روش شیکرک می بنده

 

شاید مث یه بار سنگین

شونه رو خم کنه

 

یا شایدم-بووووووم!-

منفجرشه.

 

                             « لنگستون هیوز »

دوران دانشگاه یه سری محاسنی داره یه سری معایبی! با کلی آدم جدید آشنا میشی، کلی دوست جدید پیدا میکنی که حتی تو زندگیت تاثیر گذارن، و خیلی چیزهای دیگه. اما وقتی این دوران تموم میشه کسایی رو که برای 3 - 4 سال هر روز میدیدیشون، میرن شهرهای خودشون و یکدفعه احساس تنهایی می کنی!

یکی از بهترین دوستام اینجوری شد. شاید با هیچ کس به اندازه اون اختلاف سلیقه و عقیده نداشتم. در اکثر موارد، چه در مورد مذهب چه سیاست و حتی فوتبال و علی دایی، نظراتمون باهم فرق داشت اما همیشه باهم ساعات خوبی رو تجربه کردیم. اوقاتی که شاید نشه فراموششون کرد!

هیچ وقت رسیدن نوروز رو اینجوری حس نکرده بودم. هم طبیعت عوض شد هم توی مردم خیلی رسیدن بهار رو دیدم. اصفهان هم که دم عید کامل بهاری میشه به خصوص رودخانه و گلهای یاس زردش که ۱۰ روز مونده به اول بهار یکدفعه گل میدن.

نوروزتون مبارک!