عجب برفی بود!
هر چی صبر کردم که کسی دعوتم کنه به یلدا بازی کسی یادش به من نبود، برای همین میخوام خلاف مقررات عمل کنم و خودم خودم رو دعوت کنم.
همون جور که میدونین قاعده این بازی اینه که پنج تا از خاطرات و سوتی هات رو بگی.
1- کلاس چهارم یا پنجم بودم، مثل همه بچه ها که از دبستان چشم و گوششون شروع میکنه به جنبیدن و اکثرا هم دوست ناباب باعثش میشه من هم توسط یکی از همکلاسیهام تحریک شدم به چشمک زدن به یه دختر. کنار مدرسه ما یه دبستان دخترانه بود که شرایط رو هم فراهم میکرد. تنها مشکل خجالتی بودن من بود. روز موعود یکی از دخترها رو نشون کردم، رفتم روبروش وایسادم و یه چشمک بهش زدم اما بجای این که وایسم و نتیجه رو ببینم پا گذاشتم به فرار.
2- تو مدرسه راهنمایی که درس می خوندم تنبیه بدنی یک چیز عادی بود. یکی از بدترین خاطراتم این بود که ناظم مدرسه سر صف دوتا گوش یکی از بچه ها رو گرفت و از زمین بلندش کرد. شاید از همه تنبیه هایی که خودم شدم این یکی برام دردناک تر بود.
3- توی فیلمها دیده بودم که پدر وقتی پسرش کار بدی می کنه یک سیلی بهش می زنه و بعدش پسرش رو در آغوش میگیره و همه باهم خوب میشن. من هم توی عالم بچگی و با الهام از همین صحنه ها وقتی خواهر کوچیکم کار بدی( از نظر من) میکرد یه سیلی بهش می زدم و در حالی که اون گریه می کرد و بهم مشت می زد تو بغل می گرفتمش.
4- دو تا از سرگرمیهام توی کودکیم تیله بازی توی خاک و فوتبال با بچه های محل بود. همیشه هم از صبح که میرفتم توی کوچه تا ساعت دو و سه بعدازظهر راضی به برگشتن به خونه نمیشدم که اون هم البته بعد از دهها بار صدا زدنهای مامانم بود. ولی نکته این جا بود که وقتی می خواستم برم توی خونه مامانم در رو باز نمی کرد و میگفت «برگرد همون جایی که تا حالا بودی و من چند بار باید صدات کنم؟» حالا ما گریه کن و مامانم که ازم قول بگیره که دفعه آخرم باشه. اما امان از دوست ناباب.
5- اما یه خاطره از بزرگسالیم. روزی که نتیجه کنکور رو میدادن من که مطمئن بودم قبول نمیشم حتی دنبال فهمیدن نتیجه هم نبودم. از قضا روزی که نتیجه ها توی اینترنت اومده بود مامان خبردار شده بود که قبول شدم و وقتی اتفاقی هم رو توی ایستگاه اتوبوس دیدیم و بهم گفتم انقدر ذوق زده شدم که بی اختیار از سر خوشحالی یه فریاد بلندی کشیدم که هرکی دورمون بود فکر کرد حتما مشکل روانیی چیزی دارم.
این از خاطرات من. اما براساس رسم از مینا( شکوه آزادی)، چشمه( نی لبک)، بشیر( شبهای بارانی بی تو)، سپهر( پایین) و شبنم( سنگ صبور) دعوت میکنم. و البته دوستانی که وبلاگ ندارن و دوست دارن این بازی رو بکنن دعوت میکنم توی وبلاگ من بنویسن.
دیشب برای اولین بار و به طور خیلی اتفاقی برنامه « هزار راه نرفته» رو دیدم. چند باری تعریفش رو شنیده بودم ولی نمی دونم چرا حاضر نبودم بشینم و نگاهش کنم. شاید علتش این بود که فکر می کردم برنامه ای که صدا و سیما در مورد به خصوص طلاق میسازه نمی تونه چیز جالبی باشه. ولی چیزی که دیشب دیدم عقیدم رو کامل عوض کرد. میزگردی بود با حضور چهار کارشناس که یکی زن و سه تای دیگه مرد بودند. بحث بر سر حق طلاق به صورت خاص بود برای خانمها. نکته جالب موافق بودن سه تا از کارشناسها و مخالفت تنها یکی از اونها نسبت به برابری زن و مرد برای حق طلاق بود و نکته جالبتر طرفداری آخوندی بود که خیلی اصرار داشت این حق خانمهاست و باید داده بشه و حتی میگفت این کافی نیست که این حق جزء شروط پای عقد باشه و باید به صورت قانون در بیاد تا مرد فکر نکه که داره به زنش لطف می کنه.
توهم توطئه
تا دیروز توی اخبار میگفتن صدام رو اعدام نمی کنن چون نوکر آمریکاست اما حالا که حکم اعدامش قطعی شده می گن از ترس این که چیزی رو لو بده دارن اعدامش میکنن.
یا خود مردم! اگه اصلاح طلبها رای بیارن میگن برای اینه که مردم بینا پای صندوقها ولی اگه محافظه کارها رای بیارن گفته می شه حتما تقلب شده. البته ممکنه اظهار نظرها یه مقدار تفاوت کنن ولی اکثرا از یه فرمول همیشه حرکت میشه: وجود توطئه. حالا یا توسط انگلیسیها و آمریکایها یا توسط حکومت. و جالب هم اینجاست که در آخر تو محکوم میشی به ساده فکر کردن و ساده برخورد کردن با مسائل سیاسی!
چه جوری یه سری عقیده دارن موسیقی حرومه؟
دیروز جدیدترین اجرای یانی رو دیدم. فکر کنم اگه هر آدمی بدون تعصب بشینه و این کنسرت رو ببینه اون هم به همراه نوازنده ها و بیننده های توی سالن احساس شادی میکنه و به عینه قدرت معجزه موسیقی رو لمس میکنه. کلا توی شرایط مختلف روی روحیه ام خیلی اثر میذاره گوش دادن به یه آهنگ که به اون حال و هوا بخوره.
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.