برگهایی که شبنم روشون یخ زده!

هر سری دم انتخاباتها که میشه بحثهای خیلی خیلی متنوعی برام پیش میاد با افراد بسیار متفاوت. با مذهبی و غیر مذهبی با طرفدارها و مخالفها و ....

سر انتخابات ریاست جمهوری بعضی مواقع واقعا خسته میشدم از سر و کله زدن با آدمها ولی به نظرم میرسه نباید منفعل بود و بیکار نشست. در کل از این گونه بحثها همیشه استقبال کردم.

خبر کوتاهی بود ولی شاید برای مردم شیلی یادآور بدترین دورانی بوده باشه که تجربه کردن. ژنرال پینوشه دیروز مرد. کسی که نه تنها دولت منتخب مردم رو از طریق کودتا سرنگون کرد بلکه تمام مخالفان رو به بدترین نحوه ممکن شکنجه میداد و میلیونها نفر رو هم به قتل رسونده بود.

شاید حدود دو سه سالی میشه که با چند تا از بچه های فامیل و یه سری دوستای نزدیک یه گروه کوه درست کردیم. خیلی جدی کوهنوردی نمی کردیم و برنامه ها جنبه تفریحیشون بیشتر بود ولی به هر حال دوران خوبی رو داشتیم. اما متاسفانه از اوایل امسال که بعضیاشون به یه نوعی جدا شدن ازمون یا دانشگاه قبول شدن تو یه شهر دیگه یا ازدواج کردن، این گروه هم از هم یه جورایی پاشیده و خیلی سخت میشه دوباره یه برنامه جور کرد.

بعضی موقعها خیلی دلم میسوزه که چه راحت اون محیط امن داره از دست میره.

فیلم « میم مثل مادر» رو دیروز تو سینما دیدم. شما رو با یه سـؤال روبرو می کرد که بارها دلمشغولی خود من هم بوده. و اون اینه که اگه قبل و یا حتی بعد از به دنیا اومدن بچه بدونین که معلولیت( چه ذهنی چه جسمی) داره چیکار می کنین؟ آیا تصمیم می گیرین که زندگی خودتون رو به پای بچه ای بذارین که شاید حتی این فداکاری های شما رو درک هم نکنه یا این که تصمیمی می گیرین که شاید سنگدلانه به نظر بیاد.

به نظر من شاید آدم بتونه با خودش کنار بیاد و بچه ای که معلولیت جسمی داره رو نگه داره( که البته اون هم فرق داره مثل این که تو بدونی شاید بچه ات تالاسمی داشته باشه ولی بازم به دنیاش بیاری) ولی با بچه هایی که از نظر ذهنی عقب افتاده هستن نمیتونم با نگه داریشون کنار بیام چون آدم در وهله اول باید به فکر زندگی خودش باشه. این به نظر شما خودخواهیه؟

و آسمان سوراخ شد ...

بابک بیات

هر وقت این اسم به گوشم می خورد یاد آهنگ بی نظیر نوار «سکوت سرشار از ناگفته هاست» می افتادم. نوار و آهنگی که خیلی دوستش دارم. برای همین وقتی خبر فوت آقای بیات رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.

چند وقت پیش بحثی داشتیم با استاد اخلاقمون توی دانشگاه. میگفت هر کسی که از دین اسلام برگرده حکمش اعدامه. ما استدلال می کردیم که ما وقتی به دنیا اومدیم که خودمون دینمون رو انتخاب نکردیم و اگر اختیاری وجود داشته باشه برای همین مواقعه و ما خودمون باید به دین اسلام برسیم. ولی اون از یه طرف می خواست به ما ثابت کنه که دین اسلام دین حقه ( که حرف ما اصلا سر حق یا ناحق بودن اسلام نبود) و از طرف دیگه به ما میگفت شما باید دست مادر و پدرتون رو هم ببوسین که شما رو مسلمون کردن.

و از همه جالبتر برام این بود که استاد نه تنها غیر مسلمون رو قبول نداشت نه تنها دینای دیگرو قبول نداشت نه تنها سنی ها رو قبول نداشت بلکه می گفت فقط شیعه های ۱۲ امامی هستن که میرن بهشت.