سر انتخابات ریاست جمهوری بعضی مواقع واقعا خسته میشدم از سر و کله زدن با آدمها ولی به نظرم میرسه نباید منفعل بود و بیکار نشست. در کل از این گونه بحثها همیشه استقبال کردم.
خبر کوتاهی بود ولی شاید برای مردم شیلی یادآور بدترین دورانی بوده باشه که تجربه کردن. ژنرال پینوشه دیروز مرد. کسی که نه تنها دولت منتخب مردم رو از طریق کودتا سرنگون کرد بلکه تمام مخالفان رو به بدترین نحوه ممکن شکنجه میداد و میلیونها نفر رو هم به قتل رسونده بود.
شاید حدود دو سه سالی میشه که با چند تا از بچه های فامیل و یه سری دوستای نزدیک یه گروه کوه درست کردیم. خیلی جدی کوهنوردی نمی کردیم و برنامه ها جنبه تفریحیشون بیشتر بود ولی به هر حال دوران خوبی رو داشتیم. اما متاسفانه از اوایل امسال که بعضیاشون به یه نوعی جدا شدن ازمون یا دانشگاه قبول شدن تو یه شهر دیگه یا ازدواج کردن، این گروه هم از هم یه جورایی پاشیده و خیلی سخت میشه دوباره یه برنامه جور کرد.
بعضی موقعها خیلی دلم میسوزه که چه راحت اون محیط امن داره از دست میره.
فیلم « میم مثل مادر» رو دیروز تو سینما دیدم. شما رو با یه سـؤال روبرو می کرد که بارها دلمشغولی خود من هم بوده. و اون اینه که اگه قبل و یا حتی بعد از به دنیا اومدن بچه بدونین که معلولیت( چه ذهنی چه جسمی) داره چیکار می کنین؟ آیا تصمیم می گیرین که زندگی خودتون رو به پای بچه ای بذارین که شاید حتی این فداکاری های شما رو درک هم نکنه یا این که تصمیمی می گیرین که شاید سنگدلانه به نظر بیاد.
هر وقت این اسم به گوشم می خورد یاد آهنگ بی نظیر نوار «سکوت سرشار از ناگفته هاست» می افتادم. نوار و آهنگی که خیلی دوستش دارم. برای همین وقتی خبر فوت آقای بیات رو شنیدم خیلی ناراحت شدم.
و از همه جالبتر برام این بود که استاد نه تنها غیر مسلمون رو قبول نداشت نه تنها دینای دیگرو قبول نداشت نه تنها سنی ها رو قبول نداشت بلکه می گفت فقط شیعه های ۱۲ امامی هستن که میرن بهشت.
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.