یه چند وقتی هست( از موقعی که کتاب جامعه شناسی نوشته آنتونی گیدنز رو دارم می خونم) توی این فکرم که انسانها چقدر میتونن با هم تفاوت داشته باشن. شاید تکراری به نظر برسه ولی فکرم خیلی مشغول این شده که با این که آدمها همه در ظاهر از خون و گوشت و کبد و قلب و .... مشابهی تشکیل شدن ولی تا چه اندازه مشکلات و دغدغه های فکری و فرهنگها و .... مختلف و در بعضی مواقع متفاوتی با هم دارن!
عجب بارونی اومد.
اصفهان که تو روزای عادی قشنگ هست این دو سه روزه قشنگ تر هم شد.
ولی یه خورده که بیشتر فکر می کنم به این نتیجه میرسم که نباید خودمون رو گول بزنیم در عین حال که شباهت ها رو همیشه تو ذهنمون باید داشته باشیم و به خودمون یادآوری کنیم بیخیال فرقهامون هم نشیم و شهامت حرف زدن در موردشون رو هم داشته باشیم.
دوستی دارم که میگفت وقتی موقع نماز خوندنش رسیده بود با این که خانواده خیلی مذهبیی داشته چون خودش لزوم نماز خوندن رو درک نکرده بوده موقع اذان می رفته توی اتاقش تا کسی نفهمه نماز نمی خونه. و دو سه سال بعدش به این نتیجه رسیده که باید نماز بخونه.
اکثر بچه ها جوری بار میان که هیچ عقیده و مذهبی خلاف اون چیزی که مادر و پدرهاشون دارن به فکرشون هم خطور نمی کنه. تعدادشون هم کم نیست چه توی خانوده های مذهبی چه غیر مذهبی. هر دو دسته خانواده به نوعی می ترسن از این که بچشون عقایدش با خودشون فرق داشته باشه. برای همین از بچگی بچه ها به یه سمت خاص تربیت می شن. یه جورایی یک بعدی. نمی گم لزوما باید عقیده بچه ها با والدینش فرق داشته باشه منظورم اینه که باید سعی کنیم بچه های کوچیک و حتی بزرگها برای خوشآیند ما کاری رو نکنن و تا خودشون به چیزی نرسیدن اون عقیده رو بهشون تحمیل نکنیم که وقتی آدم از روی عقل و فکر به چیزی برسه ارزش اون عقیده هم بیشتره.
مگه نه؟!
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.