دریا - خنده - شادی - پوپک گلدره - خبر غم انگیز - کما - استرس - ۹ ماه - و ....

خبر کوتاهی بود. پوپک گلدره کسی که من توی هر فیلمی دیدم خنده از لباش پاک نشد بعد از ۹ ماه که توی کما بود فوت شد. من که خیلی غمگین شدم که دیگه نمی تونم اون دلخوشی رو دوباره ببینم.

توی خیابون که دارین راه می رین شاید خیلی از مردم توی جیباشون چاقو داشته باشن. ولی نیروی انتظامی اگه توی جیب یه آدم خلاف کار چاقو پیدا بکنه خیلی بیشتر بهش گیر میده چون خیلی ها فقط برای دفاع ازش استفاده می کنن ولی یه آدم خلاف کار برای زدن.

و دلیلم برای نوشتن این نوشته چی بود؟ فکر کنم توی دنیا ایران قیافش یه مقدار به خلاف کارها می خوره برای همین اگه می تونستن همون جور که توی دولت قبلی در پی اعتماد سازی بودن تا این طوری حق مسلم خودشون رو بگیرن موفق تر بودن. به هر حال ما نمی تونیم بدون رابطه داشتن با دنیا پیشرفت کنیم. 

رفتم و فیلم « چهارشنبه سوری» از آقای اصغر فرهادی رو دیدم. فیلم قشنگ و خوش ساختی بود با بازیگری خیلی خوب فرخ نژاد و هدیه تهرانی. من کلیتش رو دوست داشتم ولی فکر می کنم باید بیشتر مانور می داد روی این موضوع که شک داشتن به طرف مقابل می تونه پیامدهای بدی داشته باشه و این دوتا به نوعی علت و معلول هستن.

کتاب ناتور دشت نوشته سالینجر رو هم خوندم. اونی که من خوندم چاپ قبل انقلاب بود برای همین سانسور نداشت. فکر می کنم اگه بخوان سانسورش بکنن به نوعی نابودش می کنن. این در مورد هم کتاب صادقه هم فیلم.

دیروز توی خبرها دو سه تا خبر جالب دیدم: یکی این که توی سودان بعد از ۲۱ سال دوباره مدارس باز شدند و دیگری اینکه توی کویت قانون ممنوعیت برای رای دادن زنان برداشته شد.

نمی گم خودمون رو گول بزنیم و کمبودهای کشورمون رو نبینیم نمی گم بی قانونیها رو نبینیم فقط می گم خیلی هم بی انصافی نکنیم و واقع بین باشیم. ایران اونقدرها هم که می گن جهنم نیست. نظر شما چیه؟

فیلم یک تکه نان به کارگردانی آقای کمال تبریزی رو دیروز دیدم. بر عکس فیلم مارمولک که خیلی ازش خوشم اومد از این فیلم اصلا خوشم نیومد. دلیل خوش اومدم از مارمولک نه فقط خنده دار بودنش که حرفی بود که توش بارها تکرار شد و اون این که: به اندازه تمامی مردم دنیا راه هست برای رسیدن به خدا. به نظرم می رسه این حرف خیلی چیز ارزشمندیه. ولی تو این فیلم فقط یه سری دیالوگ بود که من هیچ خوشم نیومد. 

نمی دونم شما هم تجربه من رو داشتین یا نه( که البته بعید می دونم تا حالا برای کسی همچین اتفاقی نیفتاده باشه) ولی من خیلی مواقع با افرادی روبرو می شم یا توی جمعهایی قرار می گیرم که احساس می کنم دائم باید خودم رو بهشون ثابت کنم و اصلا نمی تونم در مقابلشون اون چیزی باشم که در واقع هستم. در این مواقع خیلی اذیت میشم.

اگه حتی به فلسفه هم علاقه ای ندارین بهتون توصیه می کنم کتاب «می دانم که هیچ نمی دانم» نوشته کارل پوپر رو حتما بخونین به خصوص من از دو فصل آخرش خیلی خوشم اومد.

این عکس رو به دو دلیل خیلی دوست دارم: یکی اینکه مثل اینه که داره می رقصه و دیگه اینکه من رو یاد یه روز فراموش نشدنی میندزه.