-          شنیدم دیسک کمر گرفتی؟

-          آره. از هر لحاظ برام بد شده باشه از نظر کاری خوب شد واسم؟

-          چرا؟ تو که هر بار خم و راست میشی کمرت درد میگیره و کوچکترین چیزی رو نمی تونی از زمین برداری!

-          دقیقا به همین خاطر! چون از این به بعد باید دنبال کاری باشم که بیشتر از این که نیاز به زور بازو داشته باشه، نیاز به عقل و کار فکری داشته باشه!  

اوایل فکر میکردم میشود تمامی مسایل را با صحبت کردن و منطقی بودن حل کرد. اما به نظر میرسد با بعضی افراد خیلی سخت میشود منطقی بود و بعد هم این صحبت کردن آرام چندان کاربردی ندارد و باید حتما مجبورشان کرد به رعایت کردن حقوق دیگران. مثلا در همسایگی ما خانواده ای هست که کوچکترین اصول آپارتمان نشینی را رعایت نمی کنند و همیشه در حال ایجاد مشکل و سر و صدا هستند. هر چه سعی کردیم با صحبت و مسالمت آمیز حل کنیم مشکلات را باز هم تاثیری نداشت. چند بار هم با پلیس تماس گرفته ایم ولی آنها هم خیلی کاری نکرده اند. حالا چندتا از همسایه ها که قلدر هستند با یکی دوبار دعوا راه انداختن و زد و خورد طرف را سر جایش نشانده اند.

البته این راه حل را برای کوتاه مدت مناسب میدانم و برای بلند مدتش باید فکری کرد.

 بازی آلمان و اسپانیا را در پادگان دیدم. یکی از بچه ها مخالف تیم اسپانیا بود و دوست داشت ببازد. با این که در اکثر مواقع، بازی در اختیار اسپانیا بود و بازی زیباتری هم انجام می داد و برد حقشان بود اما اگر آفساید یا خطایی را داور به نفع آلمان نمی گرفت شروع می کرد به گفتن این که داورها به نفع اسپانیا می گیرند و بردهای آنها را مربوط می دانست به توطئه برعلیه دیگر تیمها. در زندگی عادی اش هم خیلی نقش عوامل بیرونی را زیاد می دانست و به گونه ای حرف میزد و مثال می آورد که آدم ناخودآگاه به این باور میرسید که خودمان نقشی نداریم و با توجه به این همه بدبختی و پارتی بازی و دوز و کلک، باید تن بدهیم به قضا و قدر و تنها نظاره گر اتفاقات باشیم.

اگر تفکرمان این گونه باشد که دور و برمان پر شده از سختی و مشکل، هر اتفاقی را ناخودآگاه سمت بدش را می بینیم و یک جورهایی غافل می شویم از نکات مثبت اش. چیزی که من مدنظرم است دیدن هر دو باهم است. هم تحلیل درستتری به آدم می دهد، هم باعث می شود با واقع بینی تصمیم بگیریم و صبور باشیم و با بروز مشکلات( که اتفاقا خیلی بیشتر از خوشی ها هستند) زود ناامید نشویم.

البته میدانم که مخالفان زیادی دارد این حرفم. دوست دارم نظر شما را هم بدانم. شاید از نظر شما من دارم خودم را گول می زنم!

این قشنگترین جام جهانی ای بود که تا به حال دیده بودم و تیم ترین تیم قهرمان شد. اسپانیا هر چه از جام گذشت فوتبال روان تر، تهاجمی تر و با برنامه تری بازی کرد و به خصوص در دو بازی آخر فوق العاده بود. در جامهای جهانی و جام ملتهای اروپاهای گذشته، تیمهایی بودند که یا فوتبال گروهی بازی نمیکردند و یک بازیکن تیمش را قهرمان می کرد یا این که فوق العاده بسته و تدافعی بازی می کردند و فقط برای برد بازی می کردند. ولی این اسپانیا با بازی شناور و تهاجمی و منطقی بر همه پیروز شد. بعید می دانم دیگر امثال مارادونا یا پله بیایند و به تنهایی تیمشان را قهرمان کنند چون فوتبال دیگر بازی تیمی شده!!!

هر دو پیش بینی من هم اشتباه شد که نشان از احساساتی شدنم داشته است!  

می شود گفت خدمتم تقریبا تمام شده! یعنی اگر مشکل خاصی پیش نیاید فقط یکبار دیگر باید بروم و تسویه کنم و برگردم.

مدتی است درباره دلایل نزدیک شدن آدمها و دوستیهای بینشان خیلی فکر میکنم. دلایل مختلفی می تواند داشته باشد: نزدیکی ای که به خاطر شناخت دو طرف نسبت به هم و آشنایی با نظرات و روحیات شکل میگیرد، یا به خاطر بدست آوردن موقعیت و شرایط بهتر کاری یا زندگی است، یک سری نزدیکیها، ایدئولژیکی است، مثل جمعهای مذهبی یا سیاسی. و یا این که تنها به یک دلیل ساده است! « تنها نبودن». در خدمت این قضیه خیلی پیش می آمد. بچه ها به کسانی( چه پسر و چه دختر) وابسته میشدند که شاید خیلی از هم دور بودند، از همه نظر، فقط به این خاطر به هم نزدیک میشدند که رابطه ای غیر از این نداشتند. البته این تن دادن به یک رابطه که خودت هم می دانی چندان عقلانی نیست و تنها دلیلش می تواند فرار از تنهایی باشد، فقط مختص به دوران سربازی نیست و خیلی از پسرها و البته خیل عظیمی از دخترها دچارش هستند و متاسفانه ضربه های بدی می خورند و نتیجه اش می شود تنفر از هر گونه رابطه عاطفی!