امیدوارم احساسات بر عقلانیت غلبه نکند و کار به جاهای باریک کشیده نشود. امیدوارم....

حدود چهار سالی میشود که دارم توی وبلاگم( البته وبلاگی قبل از این داشتم که گذاشتمش کنار)  مینویسم و خوشحالم که ادامه اش داده ام و نگذاشته امش کنار. هرچند نتوانستم در بعضی مواقع درست آنگونه که دوست دارم از هر چیزی بنویسم ولی در کل راضی ام.

 بالاخره عکسهایی را که گرفته بودم را در قالب یک تقویم چاپ کردم. تقویمش کردم تا هم عکسهایم را جایی نشان داده باشم، هم خرجش را بتوانم در بیاورم. چون یکی از مشکلاتم همین مشکل مالی بود. البته یک مقدار چون تعداد کم چاپ کردم پولش زیاد شد اما تقویم خوبی از کار درآمد. البته تعدادی از عکسهایش کار دختر خاله ام« فهیمه» است. روی برگه A4 هر ماه را هم در یک صفحه. قیمتش پنج هزارتومان( قیمت یک مقدار زیادش به خاطر تعداد چاپ کم است). اگر دوست داشتید در جریانم بگذارید!

بعد از هرگز یک برنامه درست و حسابی، به شکلی که بعدش خستگی در بدن احساس کنم رفتم. متاسفانه برنامه های این چند مدتمان بیشتر به مسخره بازی و شوخی و خنده می گذشت. شاید غالب شدن این نوع ذهنیت در جمعمان باشد. قبلا هم گردشهایمان دوستانه و همراه با خوشی بود اما در مواقع پیاده روی یا کوه پیمایی جدی تر بودیم. و از طرفی هم خود بچه ها بیشتر اهل فکر بودند و بحثهای جدی در میگرفت بینمان.