دوتا فیلم دیدم و یک کتاب خواندم. « درخشش» از کوبریک و با بازی جک نیکلسن و « دیوانه از قفس پرید» باز هم با بازی جک نیکلسن. هر دو فیلم از نظر بازی، شیوه روایت داستان و البته موضوع عالی بودند ( باید اعتراف کنم معمولا کلمه عالی را کم بکار میبرم!). به خصوص بازی ها بسیار واقعی بودند. کتاب « نغمه غمگین» نوشته سلینجر را هم خیلی دوست داشتم. به خصوص چند تا از داستانهایش را. بخش کوتاهی از داستان « برادران واریونی» از همین کتاب:

حالا دیگر من حساسیتم را شاید میانٍ سیطره ی زندگیٍ معمولٍ ونطقیٍ سرخوشانه جا گذاشته ام. تا مدتها پس از مرگ جو واریونی هنوز از حضور در جاهایی که جاز نواخته میشد خودداری میکردم.(توضیح:برادران واریونی آهنگ ساز و جو معشوقه راوی بوده) بعد یک هو داگلاس اسمیت را در کالج معلم ها دیدم، عاشقش شدم و باهاش رفتم رقص. و وقتی ارکستر یکی از آهنگهای برادران واریونی را نواخت، با حسی خائنانه دریافتم میتوانم برای قرار ملاقاتهای عاشقانه و تجربه ی سرخوشیٍ تازه ام با نوستاژی بازی های آینده، از شعرها و موسیقیٍ واریونی ها استفاده کنم. حسابی جوان بودم و حسابی عاشق داگلاس. چیز نه چندان نبوغ آمیزی در داگلاس وجود داشت – دستانش آماده ی آماده بود تا مرا در بر گیرد. به گمانم هر گاه بانویی بخواهد به یاد عالی جنابی چکامه ای از جاودانگی عشق بسراید، برای هر چه تاثیر گذارتر کردنش باید به یاد آورد حضرتش چگونه صورت او را میان دستانش گرفته و چگونه دست کم با کنجکاوی مؤدبانه آن را می کاویده. جو همیشه چنان گرفتار کشتی های غرق شده، چنان بی میل و چنان اسیرٍ نبوغٍ سیری ناپذیرش بود که یا میل نداشت یا اصلا فرصتش را، که اگر نه صورتم، دست کم عشقم را بکاود. در نتیجه، قلب کم ظرفیتم زنگ یار دیرین را از یاد برد و طنین تازه را جانشینش کرد.

چند وقتی است از لحظه، از زمانی که در آن هستم نمی توانم آنگونه که باید لذت ببرم. انگار حواسم جای دیگری ست. مثلا در مهمانی هستم ولی فکرم جایی دیگر است.

کار جدیدی دارد شروع می شود. سه بلوک 10 طبقه. من در دفتر نظارت هستم. پیمانکار جدید آمد.5شنبه حدود ساعت 10 صبح. ناظر کل و مالک آمدند و شرایط را برایش توضیح دادند. شد ساعت11.پیمانکار همان موقع رفت و با شخص جدیدی آمد و به عنوان سرپرست کارگاه معرفی اش کرد. بیل مکانیکی را آوردند و شروع کردند به خاک برداری. بدون کوچکترین معطلی. فکر میکردم می رود و از اول هفته شروع میکند به کار. ولی لحظه ای را از دست نداد. در برخورد اول برایم جالب بود. با برنامه بود و کار کرده.

-          جمع کردن برگهای زیبای پاییزی و گذاشتنشان در بین صفحات کتاب میتواند کار لذت بخشی باشد.

-          پاییز به همان اندازه که میتوان غمناک باشد برای من با گوش دادن به یک آهنگ شاد میتواند شادی بخش هم باشد ولی معمولا غمش بیشتر است.

به این نتیجه رسیده ام که فرهنگهای بسیار متفاوتی هست در بین افراد یک جامعه. یعنی برای بعضیها که یک چیز ارزش است برای بسیاری دیگر ضد ارزش حساب میشود. یک مثال ساده اش انجام دادن کارهای خانه است: در سر کار مهندسی هست که در مسائل سیاسی عقاید جالبی دارد اما به زنش تنها به عنوان کسی که کارهای خانه را باید انجام دهد و برایش غذا آماده کند نگاه میکند و تنها حرفی که از همسرش میزند درباره غذایی است که پخته. به هر حال خیلی تفاوت دارد با آنچه ایده آل من است. در خیلی از مسائل دیگر هم این تفاوتها برایم بعضا عجیب بوده!