دوتا فیلم دیدم و یک کتاب خواندم. « درخشش» از کوبریک و با بازی جک نیکلسن و « دیوانه از قفس پرید» باز هم با بازی جک نیکلسن. هر دو فیلم از نظر بازی، شیوه روایت داستان و البته موضوع عالی بودند ( باید اعتراف کنم معمولا کلمه عالی را کم بکار میبرم!). به خصوص بازی ها بسیار واقعی بودند. کتاب « نغمه غمگین» نوشته سلینجر را هم خیلی دوست داشتم. به خصوص چند تا از داستانهایش را. بخش کوتاهی از داستان « برادران واریونی» از همین کتاب:
حالا دیگر من حساسیتم را شاید میانٍ سیطره ی زندگیٍ معمولٍ ونطقیٍ سرخوشانه جا گذاشته ام. تا مدتها پس از مرگ جو واریونی هنوز از حضور در جاهایی که جاز نواخته میشد خودداری میکردم.(توضیح:برادران واریونی آهنگ ساز و جو معشوقه راوی بوده) بعد یک هو داگلاس اسمیت را در کالج معلم ها دیدم، عاشقش شدم و باهاش رفتم رقص. و وقتی ارکستر یکی از آهنگهای برادران واریونی را نواخت، با حسی خائنانه دریافتم میتوانم برای قرار ملاقاتهای عاشقانه و تجربه ی سرخوشیٍ تازه ام با نوستاژی بازی های آینده، از شعرها و موسیقیٍ واریونی ها استفاده کنم. حسابی جوان بودم و حسابی عاشق داگلاس. چیز نه چندان نبوغ آمیزی در داگلاس وجود داشت – دستانش آماده ی آماده بود تا مرا در بر گیرد. به گمانم هر گاه بانویی بخواهد به یاد عالی جنابی چکامه ای از جاودانگی عشق بسراید، برای هر چه تاثیر گذارتر کردنش باید به یاد آورد حضرتش چگونه صورت او را میان دستانش گرفته و چگونه دست کم با کنجکاوی مؤدبانه آن را می کاویده. جو همیشه چنان گرفتار کشتی های غرق شده، چنان بی میل و چنان اسیرٍ نبوغٍ سیری ناپذیرش بود که یا میل نداشت یا اصلا فرصتش را، که اگر نه صورتم، دست کم عشقم را بکاود. در نتیجه، قلب کم ظرفیتم زنگ یار دیرین را از یاد برد و طنین تازه را جانشینش کرد.
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.