چیزهای زیادی هست که میخواهم در باره شان بنویسم اما چون خیلی زیاد میشوند و از حوصله افراد بیرون است از بعضیهایش فاکتور میگیرم.

خیلی با خودم کلنجار رفتم که آیا کار درستی میکنم یا نه؟! اما بالاخره تصمیم خودم را گرفتم، از کاری که میکردم آمدم بیرون. با این که کار کامل آمده بود دستم و رئیس شرکت هم خیلی مشتاق بود بمانم. اما هر چه فکر کردم دیدم نمیشود به خاطر صرفا درآمد کار کرد. این کار شاید برای یک یا دو ماه قابل تحمل بود اما برای بیشترش نه! به خصوص که آن همکارم هم رفته بود و تنها شده بودم. به هر حال ترجیح دادم کاری با درآمد کمتر( و یا حتی بدون درآمد فعلا) داشته باشم تا این که بیرون شهر باشم و دور از همه چیز. نمیدانم شاید به قول بعضی دوستان اشتباه کردم.....!

چند روز پیش نمایشگاهی بود از نقاشی چند تا نوجوان. معلمشان کسی بود که من هم سالهای کودکی و نوجوانی پیششان میرفتم. شاید آن موقع نقاشیهای چندان زیبایی نکشیدم اما همان چند سال خیلی تاثیر داشت در زندگی ام. در دیدم به زندگی، در دقتم به اطراف و حتی در دیدن صحنه هایی برای گرفتن عکس. به هر حال احساس دین میکنم به خانم نفیسی. در نقاشی این نوجوانان هم این نکات را خیلی دیدم. دیدم که به چیزهایی دقت میکنند که شاید ما به راحتی از کنارشان میگذریم. و نکته جالب دیگری که این نمایشگاه برایم داشت این بود که چقدر بزرگ بودند این نوجوانها! این را به این خاطر میگویم که بعضی هاشان را از نزدیک میشناسم و در گذشته نمیدانستم طرز فکرشان را. فکر میکردم هنوز در همان عالم بچگیشان هستند اما در این نمایشگاه دیدم که نه! از نظر فکری از خیلی بزرگترها هم بزرگترند و تحلیلهای پخته تری دارند!