کاری پیدا کردم در جایی دور افتاده. راه سازی. درست وسط کویر...
حدود یک ماهی که آنجا تا حالا کار کرده ام تجربه های خوبی برام داشته، چه خوب و چه بد، چه از لحاظ کاری چه از نظرهای دیگر....
یکی از تجربه هایی که برام به وجود اومده زود جا نزدنه!!!!!! روز اولی که رفتم محیط از همه لحاظ برام خیلی سنگین و غیر قابل هضم بود. اما با خودم گفتم نباید راحت جا بزنم و تا اونجای که میشه باید سعی کنم دیدی واقعی نسبت به محیط کارم پیدا کنم و بعد تصمیم بگیرم. حدود یک هفته ای گذشت و من فهمیدم با تمام بدیها میشه جور دیگه ای هم به قضیه نگاه کرد. به عنوان یک تجربه کاری یا به عنوان تجربه ای برای برقراری ارتباط با افراد متفاوت با خودم یا زندگی در محیطی متفاوت و دور از خانواده...
اما مهمترین چیزی که این کار برام داشته فهمیدن این نکته بوده که آدم بدون یک همزبان چقدر تنهاست. البته برای افراد مختلف شاید این قضیه فرق داشته باشه اما برای خودم به این نتیجه رسیدم که تحمل تنهایی بارم خیلی سخته. دو هفته اول سعی کردم با افراد مختلف ارتباط برقرار کنم. با راننده ها یا یکی دوتا کارگر. اما نمیتونستم یک همزبان و کسی که بتونم باهاش راحت باشم پیدا کنم. تا این که به جمعمون یک مهندس دیگه اضافه شد. از اون به بعد قدر یک دوست رو فهمیدم، قدر کسی که بتونی باهاش راحت شوخی کنی، بگی و بخندی. چیزی که در گذشته شاید خیلی متوجه اش نبودم.
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.