- مجله زنان شماره 140 چاپ بهمن 1385 مطلبی داره با این تیتر:« کشته میشوند تا بکشند.» عکس روی جلد مجله، چهره (که البته چیزی از چهره معلوم نیست!) زنی است که چفیه روی صورت کشیده و عینک آفتابی به چشم زده. مطلب، گزارشی است در مورد زنان استشهادی ایران! زنانی که ثبت نام میکنند برای انجام عملیات شهادت طلبانه! کسایی هستن که بمب به خودشون می بندن و خودشون رو منفجر میکنن تا به اصطلاح خودشون دشمنان رو از بین ببرند. بازم میتونین بگین انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟ آیا دنیا میتونه باور بکنه ایران فقط برای مسائل صلح آمیز از انرژی هسته ای استفاده کنه؟! به هر حال اگه دوست دارین مجله رو بگیرین و بخونینش.
- بعد از چند ماه کتابی خوندم به اسم« من، آقای نویسنده و ... بانو» نوشته خانم پوپک راد انتشارات چشمه چاپ 1377. در مورد پسریه که میخواد نویسنده بشه و برای همین به سراغ کسی میره که نوشتن رو بهش یاد بده. کتاب خیلی قشنگ و مفیدی بود چه برای کسانی که دوست دارن حرفه ای چیز بنویسن چه حتی برای کسایی که دوست دارن ادبیات رو حرفه ای تر بخونن. یه قسمت کوچک از کتاب رو که دوست داشتم براتون مینویسم:
« هنرمند کارش این نیست که فراموشی ایجاد کند، این کار داروی خواب آور و ماده ی مخدر است. هنرمند، بر عکس، میکوشد که به یاد بیاورد. به یاد بیاورد که انسان، انسان است. میکوشد تا آرام آرام او را از حالتهای حیوانی و مادی و روزمره بیرون بیاورد. هنرمند ممکن است باعث فراموش کردن زندگی روزمره شود، اما یک زندگی انسانی تر و پویاتر را به یاد می آورد. میکوشد تا به انسان یادآوری کند که احساس و اندیشه و آرمان و عشق و زیبایی و کمال وجود دارند، میکوشد تا او اشتیاق به بهتر شدن را در خود حس کند، او میخواهد انسانها همدیگر را بهتر بشناسند و دردها و رنجهای همدیگر را بهتر درک کنند....»
از یه روزت بجز اینا دیگه چی میخوای؟!
1907- 1975 میلادی. حدود 68 سال طول کشید تا اولین تظاهرات زنان برای بدست آوردن حقوق برابر با مردها با اعلام روز 8 مارس توسط سازمان ملل به عنوان روز جهانی زن به نتیجه برسه. اولین تظاهراتها برای دریافت حقوق برابر با مردها و کم کردن ساعات کار انجام شد اما آرام آرام این خواسته ها به تساوی در تمامی زمینه ها انجامید. خیلی اتفاقی پست قبلیم در همین زمینه بود. یعنی تلاش خود زنان برای بدست آوردن حقوق برحقشون. اتفاقی که در کشورهای پیشرفته افتاد.
تبریک میگم این روز رو به تمامی زنان. به خصوص اونهایی که همین چند وقت پیش دستگیر شدن و در زندان هستن. به امید روزی که کسی به خاطر زور بازو از دیگران برتر نباشه!
چون امروز روز تشییع جنازه آقای ملاقلی پور هم هست( و فیلم میم مثل مادر یکی از فیلمهای محبوبم هست) تسلیت میگم فوت ایشون رو.
خیلی از زنها رو دیدم که آدمهای روشن فکری هستن و از تساوی حقوق زن و مرد حرف میزنن. همیشه می نالن از این که جامعه مرد سالاره و با این که هم زن و هم مرد بیرون کار میکنن اما بازهم تمامی کارای خونه به گردن زنهاست. روحیه هاشون خرابه که چرا مردا بلد نیستن همکاری بکنن. اما همین خانمها متاسفانه بچه هاشون رو جوری بار نمیارن که تو کارهای خونه کمک حالشون و عصای دستشون باشن.
آره! این جامعه مرد سالاره! همیشه این زنها بودن که تحت ستم قرار گرفتن.(اینو واقعا بهش معتقدم فکر نکنین یه شعاره) همه اینا درسته! اما نقش ما توی تغییر دادن این اوضاع و شرایط چی بوده؟!
این چند روزه خیلی درگیری داشتم! چه درسی، چه فکری، چه روحی. توی تمام این مواقع وقتی دیگه خیلی کلافه میشدم، میشستم و آهنگهای مرضیه و ویگن و شکیلا و شهرام ناظری رو گوش میکردم و به یکباره روحیم عوض میشد. انگار اصلا یه جورایی تمام مشکلات غیب میشدن!
واقعا عجب چیزیه موسیقی!
هیچ وقت این جوری نبود که عقلم یه چیزی بگه اما دلم کار خودش رو بکنه.
دو سه تا پروژه داشتم و به خاطر رعایت نکردن این موضوع خیلی کنتاکت داشتیم با بچه ها. ماشاالله هیچ کدوم هم که حاضر به کار گروهی نیستن و ترجیح میدن یا انفرادی کار بکنن یا از زیر کار در برن. خلاصه این هفته خیلی سخت گذشت بهم!
امیدوارم جایی باشد اینجا، برای تبادل نظر.