صبح با صدای ضبط پسر همسایه که تا تونسته صداش رو بلند کرده از خواب میپری. از خونه که میای بیرون رد آب آشغال رو از دم در خونه همسایه تا پایین می تونی دنبال کنی. تو خیابون چراغ قرمز رد کردن و صدای بوق و فحش راننده ها برای هم و متلکهای بلند و زشت پسرها یه جورایی برات عادی شده. هر کس به فراخور علاقش یه آهنگی رو بلند کرده: از شجریان و بنان تا لیلا فروهر و منصور و حتی آهنگران و این تویی که مجبوری گوش کنی. به خونه که بر می گردی داد و بیداد همسایه هاست که می شنوی. اخرش هم می بینی یکی دیگه تا دم خونش رد آشغال سبزی باقی گذاشته.

تا به حال تو روز چند تا از اینها رو دیدین؟

حقوقی هست به اسم حقوق شهروندی! چیزی نیست که رعایت کردن یا رعایت نکردنش به عهده دولت باشه که باز هم مثل همه چیزها بندازیمش گردن دولت و مسئولیتش رو از گردن خودمون برداریم. هر وقت تونستیم حق خودمون رو رعایت کنیم شاید بعدش بتونیم بقیه حقوق پایمال شدمون رو پس بگیریم.

چند وقت پیش رامبد جوان رو آورده بودن توی یه برنامه تلویزیونی. حرفی می زد که به نظرم خیلی مهم بود. می گفت: «تو تا وقتی نذاری که سرت کلاه بذارن کسی نمی تونه گولت بزنه.» با این نظر کاملا موافقم. درسته که هستن آدمهایی که بدجنس هستن و میخوان مثلا لباسهای بنجلشون رو بهت غالب کنن ولی تو تا وقتی حواست رو جمع کنی هیچ کس نمی تونه فریبت بده. این رو برای کسایی که با همه چیز خیلی ساده برخورد می کنن و وقتی سرشون کلاه می ره به زمین و زمان فحش میدن بدون این که مشکل رو توی خودشون پیدا کنن.

عشق رو برای خودتون چی معنی می کنین؟

خیلی ها عشق رو یه جور ذوب شدن در طرف مقابل و یک روح شدن و همون گیاه عشقه که دور گیاه می پیچه و به نوعی باعث خشک شدن گیاه میشه می دونن. در حالی که بعضی دیگه عشق رو یه دوستی خیلی صمیمی می دونن که همراه با شناخت کامل باشه.

نمی دونم! شاید عشق از عشقه بیاد ولی من تعریف دومی رو بیشتر می پسندم. شما چی معنیش می کنین؟

اینجا یه موقعی برای خودش یه باغ خیلی بزرگی بود. به خاطر همه خاطره هایی که ازش داشتم عکسش رو گذاشتم.

کتابی دارم می خونم به اسم « شناخت اساطیر ایران» نوشته جان هینلز. در عین حال که با اساطیر ایران آشنا می شی به فکرت می ندازه که آیا ممکنه در هزار سال دیگه مردم تاریخ ما رو بخونن و عقاید ما براشون عجیب باشه؟!

شاید امسال آخرین اول مهری باشه که میرم دانشگاه ولی هیچ سالی به اندازه امسال به یاد دوران کودکیم و اول دبستانم نیفتادم. چیزی که شاید دلم براش خیلی تنگ بشه!