نمی دونم چرا تو سریالهای تلویزیون نقش زنها این جوریه!

یا توسری خوره مردان یا اونقدر مقتدر هستن که مرده هیچ کارس. انکار چیزی بین این دوتا وجود نداره.

می گن ماتراتزی به زیدان فحش ناموسی داده. نمی دونم هر فحش دیگه ای هم که داده باشه حتی اگه گفته باشه تروریسم به نظر من حرکت زیدان خیلی زشت بود. مثل وقتیه که توی خیابون یکی بزنه یکی دیگه رو بکشه( با توجه به این که با این ضربه ای که زیدان زد ممکن بود ماتراتزی بمیره) و وقتی ازش می پرسن چرا کشتیش بگه به ناموسم فحش داد من هم زدم کشتمش.

این به نظر شما درسته؟

در حالی که فقط هفت هشت دقیقه تا تبدیل شدن به یه اسطوره فاصله داشت نمی دونم بر اثر شنیدن چه حرفی ناگهان خودش رو به زیر کشید.

من که برای زیدان خیلی ناراحت شدم.

« درها و دیوار بزرگ چین» نوشته احمد شاملو

به نظر من محشر بود حتما بخونینش.

گلدکوئیست

می دونستم که دیر یا زود یک نفر به من هم پیشنهاد خواهد کرد که عضو گلدکوئیست بشوم ولی کسی که این کار را کرد روشش خیلی غافلگیر کننده بود. بهم گفت اگه می تونم 2- 3 ساعت باهاش بروم بیرون ولی اصلا نگفت چکارم دارد یا می خواهد کجا برویم. رفتیم به خانه یکی از دوستانش. هنوز نمی دانستم چه خبر است ولی بچه هایی که آنجا بودند(3 نفر) را می شناختم.چند دقیقه بعد از ورود ما فردی به نام کاوه هم وارد شد که تا به حال ندیده بودمش.بچه ها دعوتم کردند به یک اتاق که خالی از هر گونه اثاثی بود و تنها 5 صندلی و یک میز در آن بود. تا وارد شدیم با توجه به چیزهایی که شنیده بودم متوجه شدم قضیه از چه قرار است. حدود دو ساعت کاوه صحبت و یا به نوعی مرا توجیه می کرد برای خریدن یکی از محصولات شرکت گلدکوئیست. این محصولات( مثل سکه یا ساعت یا گردبندهای طلا و نقره) با قیمتی بسیار بیشتر از ارزش واقعی خودشان فروخته می شدند ولی چون تصاویر اشخاص مهمی رویشان بود و توسط ضرابخانه های معروف دنیا ضرب شده بودند در 100 سال بعد دارای ارزش کلکسیونی می شدند و میتونستیم( البته به قول خودش نوه هایم می تونستند) این اجناس را به قیمت بالایی بفروشند. ولی اصل این کار یک نوع بازاریابی بود. به این گونه که من با ترغیب دو نفر به خرید این محصولات و کمک به آنها برای پیدا کردن دو نفر دیگر و به همین ترتیب می توانستم پورسانت هنگفتی دریافت کنم.( آن گونه که حساب می کردند در کمتر از 10 ماه من پولی به میزان 54 میلیون تومان به صورت ماهیانه و مادام العمر دریافت می کردم.)

با توجه به آشنایی کامل با من تاکید زیادی می کردند بر روی این نکته که صداقت در این سیستم حرف اول را می زند و به خصوص این که دوستی زیادی بین بچه ها وجود دارد.( اگر تصمیم به ازدواج داشتم یا عشق ماشین بودم و یا به دنبال خارج رفتن بودم بدون شک حرفهای دیگری را می شنیدم).

نمی خواهم خیلی حرف بزنم سر این موضوع که این گونه کارها چه صدماتی به اقتصاد کشور می زند( به خاطر خروج ارز از کشور). برایم خیلی مهم نیست که آیا می توانید این پورسانت بالا( که به قول یکی از بچه ها: ما مجبوریم تو این پول را بگیری و زیر شاخه هایت را کامل کنی چون اگر نکنی ما پولی نمی گیریم) را بدست بیاورید یا نه. مسئله مهمتر به نظر من این است که ما جوانها به جای این که به فکر یک کار تولیدی باشیم و تلاش کنیم برای بدست آوردن پول همه شده ایم دلال و می خواهیم یک شبه پول هنگفتی به دست آوریم. در آن اتاق من افرادی را دیدم که مثل هم بودند و مثل هم رفتار می کردند( با هم سر تکان می دادند با هم چیز یاد داشت می کردند و در آینده ای نه چندان دور به جای آقای کاوه می نشستند و مخ یک نفر دیگر را می زدند). یاد فیلم the wall افتادم که همه دانش آموزها قیافه هایی مثل هم داشتند و یک شکل رفتار می کردند.

به نظر من این کاری نیست که من دنبالش باشم حتی اگر ماهی 54 میلیون تومان ( که من بعید می دانم هر کسی بتواند این پول را بگیرد) گیرت بیاید.

چند روز پیش مطلب جالبی رو توی روزنامه خوندم. تیم ملی هلند در یک بازی سخت( و به نظر من با اشتباه مربیش) به پرتغال باخت. توی این مقاله خوندم که تماشاچیهای هلند بدون این که خیلی ناراحت بشن و شروع کنن به بد و بیراه گفتن به مربی و بازیکناشون به فوتبال به دید یه تفریح نگاه می کردن و خیلی براشون مسئله حادی نبوده این باخت. این مطلب رو که خوندم خیلی تعجب کردم و یاد تفاوتهای خودمون و اونها افتادم. در حالی که مردم هلند باید خیلی بیشتر از تیم ملیشون انتظار داشته باشن و خیلی باید بیشتر از ما ناراحت بشن از حذف تیمشون ما تو ایران شروع میکنیم به فحش دادن به زمان و زمین در حالی که هممون می دونیم که از نظر مدیریت ورزش و سطح فوتبال از خیلی از کشورهای دنیا عقب تریم.

نمی دونم چرا این بار این قدر تو مدت امتحانات خسته شدم. نمی دونم به خاطر مدت زمان طولانیش بود یا این که این مدت هیچ کدوم از دوستامو ندیدم یا .... خلاصش نمی دونم ولی خوشحالم که بلاخره تموم شد.

تا همین چند وقت پیش فیلم که می دیدم یا کتابی که می خوندم به موضوعش خیلی دقت می کردم و شاید شیوه روایت داستان رو و یا فضا سازی ها رو نمی دیدم یا به اندازه کافی بهش توجه نمی کردم ولی تازگیها سعی می کنم با یه دید دیگه به فیلم و کتاب نگاه کنم و این جوری خیلی بیشتر ازشون لذت می برم.

کتاب «خنده در تاریکی» نوشته ولادیمیر ناباکف از این دسته بود. شاید موضوعش خیلی جذاب نبود ولی شیوه داستان پردازیش رو خیلی دوست داشتم.

عکسی رو که پایین گذاشته بودم رو فقط برای این گذاشتم چون به نظرم رسید صحنه قشنگی رو درست کرده و از ترکیب بندیش خوشم اومد ولی برام جالب بود که بعضی ها بهشون خیلی حس عاشقانه دست داده بود. به هر حال یکی از خصوصیات عکس(مثل نقاشی) همینه که هر کس می تونه برداشت خودش رو بکنه.