می گن سال ۸۵ سال خیلی پر حادثه ای می شه. امیدوارم این جوری نشه.

راستی گنجی هم آزاد شد. با این که به نظرم می رسه توی دوران انتخابات کار درستی انجام نداد ولی با این حال خوشحالم.

یه کتاب خیلی عجیب خوندم. کتابی بود درباره آدمهای معروف و واقعی. اتفاقاتی هم که می افتادن هم تا حدود زیادی واقعی بودند. ولی دو نفر قهرمان داستان( نیچه و دکتر برویر) در واقعیت اصلا همو نمی شناختن. اگه دوست دارین یه مقدار با عقاید نیچه آشنا بشین بد نیست کتاب «و نیچه گریه کرد» رو بخونین.

سال نو رو تبریک می گم به همه دوستان.

هر سال نزدیکیهای عید که می شه حس خیلی خوبی دارم. نمی تونم بگم هیچ فصلی از سال رو دوست ندارم ولی این موقع رو خیلی دوست دارم. شاید به خاطر تحرک و تغییراتیه که بین مردم و تو طبیعت اتفاق می افته.

به همه دوستان به خصوص دخترخانمهای محترم روز جهانی زن رو تبریک می گم.

دو سه روز پیش با مامانم رفتیم بیرون تا براش یه مانتو بخریم. خیلی گشتیم اما همه مانتوها خیلی تیره بودن یه چندتا هم که رنگ روشن بودن اونقدر گل و گشاد بودن که نگو! 

خودمم یه لباس دارم به رنگ قرمز خیلی خوش رنگه منم خیلی دوسش دارم ولی بعضی جاها روم نمی شه بپوشمش چون مردم یه جوری نگام می کنن.

فکر می کنم تعدد رنگ تو لباسا نشون دهنده یه جامعه بازه! 

ببینین یه شعار چقدر می تونه کلیشه ای بشه: بجز کلی جوک که تا حالا در موردش شنیدیم دیروز دیدم که حتی روی پیراهن داور مسابقه فوتبال هم نوشته بود: انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

یکی حرف جالبی می زد می گفت آدمها از نظر حقوق انسانی باید با هم برابر باشند و در برابر قانون باید از حقوق برابری برخوردار باشند ولی از نظر اجتماعی هر کس باید به اندازه تواناییها و استعدادش حق و حقوق داشته باشه. برای مثال یه مهندس در کنار یه کارگر ساده در برابر قانون باید به یه چشم دیده بشن ولی از نظر درآمد و حقوق باید با هم تفاوت داشته باشند.

این رو برای اون دسته آدمهایی نوشتم که دم از برابری انسانها می زنن ولی حد و حدودش رو مشخص نمی کنن. یعنی فقط شعار می دن که انسانها در همه حال باید با هم برابر باشن!

نمی دونم چه مشکلی پیش اومده بود که تمی تونستم این چند روزه بیام توی وبلاگ.

سر یه کلاس تو دانشگاه نشسته بودیم بحث جالبی شروع شد. یکی از بچه ها از ته کلاس بلند شد و گفت تو کتابای تاریخی که توی ایران چاپ میشه شما نمی تونین هیچ چیزی خلاف اون چیزی که حکومت می گه پیدا کنین. مطمئنم که این آقا تا به حالا یک بارم دنبال کتابهای تاریخی نگشته چون اگه می رفت دنبالش حتما می تونست کتابایی پیدا کنه که کاملا متفاوت هستن با کتابای درسیمون. کتابایی که کمونیستها مجاهدین ملی مذهبی ها و خیلیهای دیگه نوشتن.

نمی دونم چرا بعضی وقتا با این که کلی دوست دور و برم هستن بد جوری احساس تنهایی می کنم. می خوام بدونم برای شما هم تا حالا یه همچین چیزی پیش اومده؟

سوار اتوبوس شدن نه تنها باعث صرفه جویی توی پول(: و البته بدست آوردن زمانی برای فکر کردن و یا مطالعه می شه بلکه خیلی وقتام شده که صحنه های جالبی رو ببینم. برای مثال همین چند روز پیش: یه پیرمرد افغانی سوار اتوبوس شد جایی برای نشستن نبود و مجبور شد که وایسه هیچ کسی حاضر نشد که جاشو بهش بده. وقتیهم که خواست پیاده بشه و بلیط نداشت از راننده و مسافر شروع کردن به بد و بیراه گفتن به این بنده خدا. واقعا ما این اندازه از افغانیا سریم؟ 

پسر همسایمون اومد در خونمون یه فیلم داد بهم و گفت خیلی فیلم باحالیه حتما ببینس. فیلمه از اون فیلما بود که من خوشم نمی یاد ولی هر جور بود دیدمش تا ببینم چی بوده که این قدر ازش خوشش اومده. یه موجود غیر زمینی در هیبت یه انسان با یه اره برقی می افتاد دنبال آدمها و به طرز فجیعی میکشتشون. به نظر من که هیچی نداشت بجز خشونت و سکس.

از یه کتاب خوندم: «اگه دوستان همیشه با صداقت با هم صحبت می کردند زندگی بسیار پربارتر و واقعی تر میشد.»

بهترین دوست ایران توی دنیا می دونین کیه؟

کشوریه که رئیس جمهورش عمریه به کمونیست بودن خودش افتخار می کنه و تا حالا هم نشده که لباس نظامیش رو در بیاره.