ایمیلی فرستاده بودم برای یک سری از دوستانم که عکسهای منتخب 50 سال اخیر دنیا بود. اکثرا عکسهای خبری بودند و خیلیهاشون عکسهایی از جنگ. عکسها رو دوست داشته بودم به خاطر قدرت عکاساشون در ثبت وقایع تاریخی. اما بعضی اعتراض کردند و گفتند: اینها چه عکسهایی بود و جنگ و کشت و کشتار چیه؟
من هم از جنگ بدم میاد اما فکر میکنم یکسری واقعیتها رو باید آدم در زندگیش قبول کنه تا وقتی باهاشون مواجه شد خیلی به نظرش غیر واقعی نیان. مثلا دیدم توی وبلاگها خیلی وقتها از عشقهایی صحبت میشه که هیچ عینیتی با زندگی ما نداره و مربوط میشه به داستانها! اما خیلیها دنبال یه همچین عشقهایی میگردن و حاضر نیستن بپذیرن که توی دنیای کنونی خیلی خیلی کم اتفاق می افته که آدمها بتونن این گونه همدیگر رو دوست داشته باشن. برای همین خیلی راحت فریب یکسری حرفهای عاشقانه رو میخورن و وقتی میفهمن که طرفشون اونی نبوده که میگفته خیلی تو روحیشون اثر میذاره و یه جورایی از جامعه گریزون میشن. در حالی که به نظر من اشتباه اصلی مربوط به خودشون میشه.
اما در مورد جنگ! گاه میخوایم تصویر روشنی از محیط اطرافمون داشته باشیم باید دنیا رو با همه خوبیها و بدیهاش ببینیم. چون اون موقعه که با شناخت درست اطرافمون میتونیم راه حلی برای جنگ و خونریزی پیدا کنیم.

یه بازی جدید و فکری و در عین حال نه چندان مشکل!
وقتی نشستین دارین یه فیلم ایرانی رو از تلویزیون نگاه میکنین قبل از این که بازیگر حرف بزنه سعی کنین حدس بزنین الان چی میخواد میگه. اصلا کار سختی نیست فقط یه مقدار حواس جمع میخواد. بازیه جالب و مهیجی میشه به خصوص اگه با یکی کلکل هم بکنین!
- سلطان عشق حسین
- امان از دل زینب
- شه با وفا ابالفضل
- عشق است ابوالفضل
- ای اصل وفا، وفای اصل عباس
- عالم همه دیوانه توست حسین
فکر میکنین این نوشته ها چیه؟ نوشته های یه نامه عاشقانه؟ نوشته های یه نفر در مدح دوستش که روی دیوار نوشته؟ نه بابا! اینا همه نوشته هایی که ملت تو محرم روی ماشیناشون نوشتن! تازه جالبتر اینجاست که پلیس که مامور رعایت قانونه و باید جلوگیری کنه از خلاف( چون این نوشته ها باعث محدود شدن دید راننده و در نهایت تصادف میشه) خودش بزرگتر از همه روی شیشه عقبش مینویسه:« سلام بر شیرخواره کربلا! »
بعضی از آدمهایی که دور و برم هستن خیلی تحت تاثیر جو قرار می گیرن. توی یه جمع که قرار می گیرن به جکی که یکی میگه بیش از اندازه میخندن یا از یه چیز که میشنون بیش از اندازه از خودشون ناراحتی نشون میدن. وقتی بهشون مثلا مشروب یا سیگار تعارف میشه( نه به این دلیل که دوست دارن) قبول میکنن به این فکر که با این روش شاید توی اون جمع پذیرفته بشن و مقبولیت پیدا کنن. نمی گم خودم این جوری نیستم. چرا! منم بعضی مواقع جو میگیرتم و کاری میکنم که وقتی بهش فکر میکنم میمونم که چی شد همچین کردم! فکر میکنم دلیل این نوع رفتارها و به وجود اومدن این نوع شخصیتها محیط زندگیمونه. وقتی برای مثال بچه یه قدم چپ برمیداره آقاش با اخم و تخم نگاش میکنه، وقتی توی دبستان تا یه شیطونی میکنی چوب معلمه که توی سرت فرود میاد، وقتی سر کلاس درس یه سوال( هر چند اشتباه) میپرسی با نگاه تحقیر آمیز استاد و بچه ها روبرو میشی، وقتی توی خیابون یه لباس با رنگ تند و تیز میپوشی منتظر متلک مردمی، قاعدتا توی برخوردات با آدمها سعی میکنی جوری رفتار کنی که مثل اونها باشی.
فکر کنم بهترین روش برای کم شدن این حالت پیدا کردن اعتماد به نفسه. با خودت کنار بیای که اگه یه جک بیمزه شنیدی لازم نیست حتما براش قه قه بزنی یا اگه از سیگار خوشت نمی یاد جراتش رو پیدا بکنی که بگی نه! البته تمرین میخواد ولی شدنیه. فعلا دارم روی این تمرین میکنم!

طرف کل ترم رو جزوه نمینویسه( در حالی که استاد هم خیلی تند و تند حرف میزنه و فقط باید نت برداری کنی) آخر ترم هم که میشه با کمال پرروگی میاد و از تو جزوه میخواد. جوری هم رفتار میکنه که انگار وظیفته! تو هم از یه طرف نمیخوای بهت بگن خسیس از طرف دیگه هم بدت میاد از این رفتار!
یا توی رانندگی! میدونه اگه بهش راه ندی میره تو جدول ولی همچین میاد طرفت که تو از یه طرف نمیخوای بلایی سرش بیاد و راه بهش میدی از یه طرف هم لجت میگیره که چقدر بی چشم و رو!
